با ما همراه باشید

ادبیات

گذر از آبهای رای

کلامی به اختصار

نام نمایشنامۀ حاضر، برگردانیسـت از عبارت Coming through the Rye. نامی که همچون متن به ظاهر ساده اما سرشار از مفاهیم عمیقِ درونی، حاوی نوعی دوگانگیست که شاید اشاره به آن برای خوانندگان عزیز خالی از لطف نباشد.

عبارت Coming through the Rye، برگرفته از شعریست با همین عنوان از شاعر پُر آوازۀ اسکاتلندی رابرت بِرنز[۱] (۱۷۵۹-۱۷۹۶م). اگرچه در حال حاضر نسخه‌های متفاوتی از این شعر وجود دارد که ترانه‌های فولکلور و گاه حتا کودکانه‌ای نیز بر اساس آن ساخته شده اما روایت و مضمون نسخه‌های شعر تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند. حکایت دختری جوان که برای دیدار محبوب خود از «رای» (Rye یا rye) می‌گذرد. اما آنچه در این میان جالب توجه می‌نماید تفاوت دیدگاه‌های افراد، حتا مفسرین ادبیات انگلیسی، در ارتباط با همین کلمۀ «رای» است. در بعضی متون انگلیسی در دسترس، این کلمه با حرف اول کوچک یعنی rye نوشته شده که به گندمزار یا مزرعۀ چاودار تعبیر می‌شود. به عبارت دیگر باید شعر متن حاضر را «گذر از گندمزار» نام نهاد. در نسخه‌هایی دیگر، این کلمه با حرف اول بزرگ یعنی Rye نوشته شده که نام رودیست مهم، واقع در غرب کشور اسکاتلند (زادگاه شاعر) که بخش کم‌عمقِ آن از دلِ محدودۀ دراک‌مِیر[۲] واقع در حومۀ شهری کوچک به نام دالری[۳] می‌گذرد و به نظرمی‌رسد منظور شاعر، افسانه‌ایست متعلق به مردمان همان ناحیه. دختری که در شعر او را با نام جِنی[۴] می‌شناسیم، برای دیدار با محبوب خویش باید به آب بزند و بهای خیس شدن را برای دیدار با یار بپردازد حتا اگر خیسی لباسش او را در پیش چشم اهالی رسوا سازد. آنچه در متن شعر آشکارا به آن اشاره شده خیس بودن لباس جِنی است که گمانِ عبور وی از آب را تقویت می‌کند. پس با در نظر گرفتن چنین فرضی می‌توان عنوان شعر را «گذر از آب‌های «رای»» ترجمه‌کرد. با این حال حتا همین نکته هم در قرن نوزدهم بحث‌هایی به دنبال داشته و گروهی بر این باور بوده‌اند که ساقه و برگ‌های شبنم زدۀ گندم می‌توانسته موجب خیس شدن لباس جِنی شده باشد، بنابراین همچنان بنا را بر فرض اول نهاده‌اند.

فارغ از مقدمه‌ای که ذکر شد، آنچه سبب گردید برای ترجمۀ نام نمایشنامۀ سارویان از فرض دوم بهره بگیرم از یک سو حس شاعرانگی افزونیست که در مفهوم از آب گذشتن (به آب زدن) در ادبیات فارسی وجود دارد و از سوی دیگر وجوه شخصیت پردازیست که سارویان در این اثر کوتاهِ خود در پیش گرفته با این تفاوت که جایگاه جنسیتِ محور اصلی روایت در آن تغییر کرده بگونه‌ای که ما به جای شخصیت زنِ جِنی در شعرِ رابرت بِرنز، با روحِ شخصیت مردی به نام استیو[۵] روبرو هستیم در حالت معلق پیش از لحظۀ تولد. استیو از زیستن در جهان بیزار است، جهان را خوار می‌دارد و در کلامش آن را به یک گنداب یا حقه‌ای کثیف تشبیه می‌کند اما در این میان چیز دیگری هست که در نهایت وی را به ورود به این جهان ترغیب می‌کند؛ بودن در کناردختر محبوبش پگی[۶]، یا به عبارت دیگر، یافتن عشق. او می‌داند که ورود به این جهان برای وی معنایی ندارد جز به قتل رساندن انسانی دیگر اما حاضر است برای بودن در کنار زن محبوب خویش قدم به گرداب این جهان گذاشته، عواقب بودن در آن را تحمل‌کند یا در معنای عامیانه به آب بزند. پس در نظرم عنوان «گذر از آب‌های رای» نامی زیباتر بود با مفهومی عمیق‌تر.

با این حال، به احتمال قریب به یقین آنچه در آینده موجب خُرده‌گیری‌هایی بر ترجمۀ من از این عنوان خواهد شد مقایسۀ تشابهاتی در ادبیات معاصر انگلیسی زبان و نیز تعبیر و بهره‌گیری برخی نویسندگان سرشناس از نام همین شعر در آثارشان است. رمان مشهور «ناتور دشت» اثر جاودانۀ جی دی سلینجر[۷] شاهدی بارز بر این ادعاست. عنوان اصلی این کتاب The Catcher in the Rye شکلی سمبولیک و رمزآلود از برداشتِ شخصیت اصلی داستان، هولدن کالفیلد[۸]، از همین شعر رابرت بِرنز است اما تقریباً تا اواخر رمان خواننده به‌گونه‌ای در کشمکش با این عنوان و در تلاش برای دریافت مفهوم آن است. ابتدا، در اوایل فصل شانزدهم رمان (صفحۀ ۱۵۰ از نسخۀ انگلیسی)، سلینجر اشاره‌ای کوچک بر این شعر دارد. کودکی جدا از پدر و مادر خود در خیابان مشغول راه رفتن است. پدر و مادر توجهی به وی ندارند اما هولدن کالفیلدِ نوجوان کاملاً مراقب اوست و رفتار وی را زیر نظر دارد. کودک همچنان که در خطی مستقیم قدم برمی‌دارد این شعر را زیر لب زمزمه می‌کند:

If a body catch a body coming through the rye.

بی‌شک، این بخشی از شعر رابرت برنز است با این تفاوت که کودک شعر را اشتباه می‌خواند. (در شعر اصلی به جای فعل Catch، فعل Meet و در ادامه Kiss به کار رفته) اما کالفیلد شعر را به همین شکل به خاطر می‌سپارد.

در اواسط فصل بیست و دوم رمان (صفحۀ ۲۲۴ از نسخۀ انگلیسی)، هولدن کالفیلد با خواهرش فیبی[۹] مشغول گفتگوست و از وی می‌پرسد که آیا این ترانه را تا به حال شنیده؟ فیبی پاسخ می‌دهد که این ترانه نیست بلکه شعریست از رابرت بِرنز و اشتباهِ اشاره شده در کلام را به وی گوشزد کرده و آن را اینگونه می‌خواند:

If a body meet a body coming through the rye.

هولدن می‌گوید که فکر می‌کرده شعر به همان شکلیست که خودش می‌خوانده و بر همان اساس در افکارش خود را در محلی تصور می‌کرده که هیچ انسان بزرگسالی غیر از خودش در آن نیست و تنها کودکان حضور دارند و او نقش یک نگهبان یا مراقب (تصوری که او از واژۀ Catcher دارد) را در گندمزاری وسیع (Big field of rye) ایفا می‌کند که وظیفه‌اش جلوگیری از رفتن کودکان به ورطه و سقوط آنان از پرتگاه است. فیبی مدت زمانی طولانی به فکر فرو می‌رود و پاسخی نمی‌دهد.

جالب اینجاست که حتا فیبی هم شعر را کاملاً صحیح نمی‌خواند. نسخۀ اسکاتلندی شعر به این صورت است:

Gin a body meet a body Comin thro’ the rye…

که در قالب زبان انگلیسی رایج امروز، به این صورت خواهد بود:

When a body meet a body coming through the rye…

در تمامی این گفتگوها کلمۀ rye، به مفهوم گندمزار به کار رفته و اشاره‌ای به معنای دیگر نیست. از آنجا که داستان در کشور آمریکا می‌گذرد و شخصیت‌های محوری، نوجوانان محصلی هستند که طبیعتاً آشنایی چندانی با ادبیات کلاسیک بریتانیا ندارند، واضح است که آنان نباید تعبیر دیگری جز گندمزار از کلمۀ rye داشته باشند. شاید بتوان به کار رفتن این واژه را از سوی سلینجر، چه در متن و چه در عنوان کتاب، یکی دیگر از همان بازی‌های رایج او با ذهن خواننده دانست اما باز هم نمی‌توان به شکلی قاطع دربارۀ این واژه اظهارنظر کرد. چنانکه مترجم فرانسوی این رمان، احتمالاً با تعبیری کاملاً شخصی از شعر رابرت بِرنز، عنوان L’Attrape-cœurs را به معنای تصاحب‌گر قلب (در این موردِ خاص بهتر است واژه‌سازی کرد و ترکیب مِهرگیر را به کار بُرد) برای کتاب «ناتور دشت» برگزیده است.

کلام کوتاه، امید است مقدمۀ فوق تا حدی توانسته باشد دلایلی قابل قبول برای انتخاب چنین نامی بر ترجمۀ متن حاضر در اختیار خوانندگان محترم قرار دهد و بیش از آن امید است خواندن این نمایشنامۀ کوتاه بتواند لحظاتی هر چند محدود، لذت تجربۀ حضور در جهان ویلیام سارویان را برای مخاطب گرامی مهیا سازد. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

 

ع . ص

 

 

شخصیت‌ها:

صدا                                    The Voice

بوچ                                  Butch        

کارول                                Carroll     

استیو                                           Steve

خانم کوئیکلی                 Miss Quickly

روزولت                                 Roosevelt

آلیس                                             Alice

لری                                             Larry

پدرو گونزالس            Pedro Gonzalez

جانی گالانتی                Johny Gallanti

هنریِتا                                    Henrietta

رالف هستینگز             Ralph Hastings

پگی                                            Peggy

 

اتاقی بزرگ، قرار گرفته در میان فضایی بی‌کران مملو ازتلألو و جنبش نور درون کهکشان. خورشید، ماه، ستارگان، سیارات، صور فلکی و …. همگی در فضایی که اتاق را احاطه کرده به چشم می‌خورند.

این اتاق، یکی از بسیارها اتاق دیگریست که در آن فضا وجود دارند و نام «اتاق آمریکایی» بر آن حک شده است.

همۀ افراد حاضر در این اتاق انتظار می‌کشند تا متولد شوند و قدم به جهان بگذارند. با این حال همگی در عالی‌ترین شکل فیزیکی و ذهنی خود در آن فضا تجسّد پیدا کرده‌اند. منظور از عالی‌ترین شکل، درون این اتاق، آخرین حد تکامل جسمی و فکریست که هر یک از آنان در لحظۀ پیش از مرگ یا روزی پیش از آنکه در زندگی زمینی شمارش معکوس مرگ برایشان آغاز شود، در آن به سر می‌برند.

چهرۀ هر یک از این افراد متولد نشده به سپیدی و درخشانی تکه ابری در یک بعدازظهر تابستانی است.

صدایی موقر و جدی اما باکلامی که لطافت و شوخ‌طبعی در آن موج می‌زند شروع به صحبت می‌کند.

 

صدا

خیله‌خُب، دوستان. زمان مقرر برای شما فرا رسیده. حالا شما می‌خواین قدم به درون جهان بگذارین. اونجا با فضای عجیبی روبرو می‌شین. هیچ نوع آموزش و دستورالعملی وجود نداره. همۀ شما در حال حاضر مسیر و هدف خودتون رو می‌دونین اما به محض اینکه قدم به جهان گذاشتین و شروع به نفس‌کشیدن کردین دیگه چیزی به یاد نمیارین. می‌تونین به خاطر این موقعیتی که در اختیارتون گذاشته شده سپاسگزار خداوند باشین. چیزهای خوب و بد در مسیر همۀ شما قرار داره. جهان هنوز جای جدیدیه پس تصور فرستادن شما به اونجا به عنوان یه بازدید کوتاه‌مدت هنوز ایده‌ای نیست که تونسته باشه خودش رو به اثبات برسونه. اگرچه ممکنه زمانی این اتفاق بیفته. مقصد شما که در این قسمت هستین کشور آمریکاست. (بخشی از سرود ملی آمریکا پخش می‌شود.) جای جالب توجهیه. نه خیلی بهتر از جاهای دیگه و نه خیلی بدتر، غیر از یه سری اختلافات جزئی که مردم آمریکا به هر شکلِ ممکن باهاشون بهتر کنار میان. هوا همه جا نسبتاً خوبه و بعضی جاها عالیه. کاملاً توجه داشته باشین که هر کاری اونجا انجام میدین فقط عمل خود شماست و به هیچ‌چیز دیگه ارتباط نداره. به خاطر این هم می‌تونین از خدا سپاسگزار باشین. شما همونقدر زندگی می‌کنین که می‌بایست زندگی کنین. نه بیشتر، نه کمتر. در تمام مسیر زندگی با نا آرامی و سردرگمی روبرو هستین، حتا هنگام خواب. با این حال گاهی، اما نه همیشه، وقتی خوابیدین ممکنه از اونجا جدابشین و به اینجا سر بزنین. در اون دنیا هیچ‌چیز با اهمیتی وجود نداره. اما هیچ‌چیز هم بی‌اهمیت نیست. در واقع، خیلی چیزها هست که می‌بایست مهم جلوه‌کنن و خیلی چیزهای دیگه هم هست که می‌بایست بی‌اهمیت در نظر گرفته بشن. تا لحظاتی دیگه شما شروع به انسان‌شدن می‌کنین. همگی شما مطابق با زمانِ جهانی که حالا می‌خواین به اون وارد بشین، نه ماه در اینجا انتظار کشیدین. تعدادی از شما هم مدتی کمتر. از حالا به بعد شما می‌بایست در جسم خودتون تنها بمونین، جدا از همه چیز. حتا می‌تونه اینطور به نظر برسه که در روح خودتون هم تنها هستین اما این فقط یه تخیله. وجودِ هر کدوم از شما ادامۀ وجود دو نفر دیگه‌س که هر کدوم از اون دو نفر هم ادامۀ وجود دو نفر دیگه هستن که باز برای اون ها هم به همین ترتیب ادامه داره. (شادمانه) من می‌تونم این صحبت‌ها رو همینطور تا دو یا سه سال دیگه ادامه بدم اما دیگه بیشتر از این هیچ معنا و مفهومی نداره. خیله‌خُب! حالا آماده باشین که بریم. یه نفس عمیق بکشین! (با حالتی نمایشی) نفستون رو نگه دارین! نفستون رو که بیرون بدین وارد جهان شدین. خیله‌خُب، جو! حالا! رهاشون کن برن!

 

چند آکورد موسیقی نواخته‌می‌شود. چند نفر خارج می‌شوند. بوچ، پسری نه ساله و آقای کارول، مردی در دهۀ هفتاد زندگی، وارد می‌شوند. بوچ، غرق در فکر، توپ تنیس کهنه‌ای را که در دست دارد دائماً بالا می‌اندازد و می‌گیرد.

 

بوچ

خُب، گروه بعدی ما هستیم آقای کارول. به نظر شما به دنیا آمدن چیز خوبیه؟

 

کارول

چرا که نه، آره خب، معلومه بوچ. هیچ‌چیز مثل به دنیا آمدن و زنده بودن نیست.

 

بوچ

من نمی‌دونم که آدم خوش‌شانسی هستم یا نه. استیو میگه خیلی خوش‌شانسم چون مجبور نیستم مدت زیادی در دنیا بمونم. و خانم کوئیکلی میگه منصفانه نیست.

 

کارول

چی منصفانه نیست؟

 

بوچ

من رو میگه که باید به دنیا بیام فقط برای نُه سال. قبل از اینکه فرصت‌کنم ببینم دور و برم چه خبره باید برگردم. پس فایدۀ این رفتن چیه؟ من الآن همون شکلی هستم که موقع مُردن باید باشم. شما هم همون شکلی هستین که وقت مُردن باید باشین. من یه بچۀ نُه ساله‌ام و شما یه مَرد پیر.

 

کارول

بوچ! پسرم، اون نُه سال قراره یه دوران شگفت‌انگیز باشه.

 

بوچ

شاید همینطور باشه که شما میگین. خانم کوئیکلی میگه پنج تا شش سال طول می‌کشه تا زندگی واقعی شروع بشه. خدایا، یعنی فقط سه سال برام باقی می‌مونه. من حتا این شانس رو پیدا نمی‌کنم که بازی‌های لیگ برتر بیس بال رو ببینم.

 

کارول

شاید هم این شانس رو داشته باشی.

 

بوچ

مشخصه که ندارم. چطور ممکنه بتونم خودم رو از یه شهر کوچک در تگزاس به نیویورک برسونم؟

 

کارول

شاید بشه.

 

بوچ

او، پسر! امیدوارم بشه. اما خانم کوئیکلی باز به استیو می‌گفت که اصلاً منصفانه نیست.

 

کارول

چی منصفانه نیست؟

 

بوچ

پدرم قبل از به دنیا آمدن من می‌میره و مادرم به فقر و بدبختی می‌افته و اون هم یه سال بعد می‌میره. می‌گفت ممکنه مجبور بشم به یه جایی برم، به یه مؤسسه. این مؤسسه دیگه چی می‌تونه باشه؟

 

کارول

به نظرم باید یه یتیم‌خونه باشه. حالا گوش‌کن ببین چی میگم بوش! نباید در مورد هیچ چیز نگران بشی. اونجا همه چیز شگفت‌انگیزه.

 

بوچ

اونجا واقعاً قراره چه جور جایی باشه؟

 

کارول

خُب، به محض اینکه وارد اونجا بشی زنده هستی، درست مثل همینجا، ولی متفاوت. اونجا، بلافاصله بعد از ورودت شروع میشی.

 

بوچ

شروع چی؟

 

کارول

زندگی…. و مرگ. هر دو به یه اندازه قشنگن، بوچ. (با خوشحالی) زندگی و مرگ در جهان. اون فضای کوچک و جمع و جور اما بزرگ و پهناور. و از همون اولین نفسی که می‌کشی هویت پیدا می‌کنی، تبدیل به یه شخص میشی: تبدیل میشی به خودت.

 

بوچ

اما من همین الآن هم خودم هستم.

 

کارول

علتش اینه که مدت‌ها اینجا انتظار کشیدی. اما مهم اینه که بالاخره شروع‌کردی. مدت‌ها زمان می‌بره تا یکی از ما دوباره شروع‌کنه. برای من هم خیلی زمان بُرد…..خُب، راستش من نمی‌دونم مطابق با زمانِ جهان چقدر طول کشیده…. اما می‌دونم که خیلی طولانی بوده.

 

بوچ

استیو میگه دنیا جای گند و آشغالیه.

 

کارول

خُب، در حال حاضر، استیو یه پسر جوانه با عقایدی خاص. اون پسر خوبیه اما در مورد دنیا داره اشتباه می‌کنه. اونجا تنها مکان ممکن برای ماست و هر کدوم از ما که بتونیم به اونجا بریم شانس بزرگی نصیبمون شده.

 

بوچ

وقتی ما دنیا رو ترک می‌کنیم چه اتفاقی برامون میفته؟

 

کارول

برمی‌گردیم همینجا.

 

بوچ

دقیقاً همینجا؟ و باز منتظر میشیم؟

 

کارول

نه دقیقاً همینجا. فقط زمانی که دوباره شروع‌کردیم به اینجا میاییم و انتظار می‌کشیم. وقتی دنیا رو ترک می‌کنیم، برمی‌گردیم همونجایی که قبل از آمدن به اینجا درش بودیم.

 

بوچ

اونجا باز چه جاییه؟

 

کارول

اونجا واقعاً هیچ جای خاصی نیست، بوچ. اونجا حتا هیچ انتظار کشیدنی هم وجود نداره. اینجا جاییه که ما انتظار می‌کشیم.

 

بوچ

اوه! خُب، پس شاید دنیا خیلی هم بد نباشه. اما فقط نُه سال. اصلاً این شانس رو پیدا می‌کنم که چیزی رو ببینم؟

 

کارول

بوچ! یک روزِ اونجا زمان طولانی‌ایه، چه برسه به نُه سال. هر روز بیست و چهار ساعته، هر ساعت شصت دقیقه‌س.

 

بوچ

شما می‌خواین اونجا چه کاری انجام بدین آقای کارول؟

 

کارول (در حالی که می‌خندد.)

اوه! خیلی کارها، هر کدوم پشت سرِ اون یکی.

 

بوچ

خُب، مثلاً چی؟

 

کارول

خُب، بذار ببینم. (برگه‌ای از جیبش بیرون آورده و شروع به خواندن آن می‌کند.) اینجا نوشته، توماس کارول. نام مادر: اِمی والاس کارول. نام پدر: جاناتان کارول. در هنگام تولد دارای عناوین ذیل است: فرزندِ پسر، برادر، برادرزاده، خواهرزاده، نوۀ پسری و غیره.

 

بوچ

برادر؟

 

کارول

آره، فکر کنم اونجا یه برادر یا یه خواهر داشته باشم. شاید هم دو تا برادر و دو تا خواهر داشته باشم.

 

بوچ

من فکر می‌کردم اونجا ما همه با هم برادریم. فکر می‌کردم اونجا همه یه جورایی به هم مربوطن.

 

کارول

اوه! آره، معلومه. اما این نوع برادری رابطۀ نزدیکتریه. اونجا هر کس که برادر من باشه، پدر و مادرش همون پدر و مادر من هستن.

 

بوچ

خُب، آخه فرقش چیه؟ من فکر می‌کردم اونجا همگی مثل هم هستیم.

 

کارول

اوه! آره، در حقیقت مثل هم هستیم اما در دنیا تعداد زیادی هم خانواده وجود داره. هرچند همه در واقع یه خانواده هستن ولی در دنیا، خانواده به واحدهای کوچکتری تقسیم میشه شامل کسانی که تو از اون‌ها به وجود آمدی و همینطور کسانی که از تو به وجود میان. مسئله یه مقدار پیچیده‌س.

 

بوچ

با این حال مثل اینجا همه عضو یه خانواده هستن، نیستن؟

 

کارول

خُب، آره…. اما در دنیا همه برای مدتی این مسئله رو فراموش می‌کنن.

 

بوچ

(برگۀ خود را از جیبش بیرون می‌آورد. برگه‌ای که به نحوی آشکار بسیار کوچکتر از برگۀ کارول است.) جای تعجبه. من تا به حال داخل این برگه رو نگاه نکردم. ببینم چی برای من داره؟ (شروع به خواندن نوشته‌های داخل برگه می‌کند.) جیمز نلسون، که او را با نام بوچ می‌شناسند. خدایا، ایناهاش، دقیقاً خودشه. نوشته: که او را با نام بوچ می‌شناسند. اما جیمز نلسون اسم واقعی منه. ببینم دیگه چی نوشته. (می‌خواند.) فرزندِ پسر. روزنامه‌چی. بچه مدرسه‌ای. (غرق در فکر.) فقط فرزند پسر. نه برادر دارم نه خواهر؟

 

کارول

خُب، فکر نکنم بوچ.

 

بوچ

آخه چرا نه؟

 

کارول

اونجا، در تگزاس، هر نوع بچه‌ای که فکرش رو بکنی هست. اون‌ها همه‌شون برادرهای تو میشن.

 

بوچ

راست میگی؟

 

کارول

معلومه.

 

بوچ (برگه را می خواند.)

روزنامه‌چی. منظورش چیه؟

 

کارول

خُب، فکر کنم تو روزنامه می‌فروشی.

 

بوچ

کارِ خوبیه؟

 

کارول

الآن لازم نیست برای چیزی نگران باشی، بوچ.

 

بوچ

خیله‌خُب. اصلاً ولش‌کن. (برگه را دور می‌اندازد.)

 

کارول (مهربانانه)

توپ رو بنداز برای من، بوچ.

 

بوچ (خوشحال)

جدی؟

 

کارول

آره، معلومه. من قراره در ایستگاه شمارۀ دو برای «نیو هیون اوریولِس» بازی‌کنم.

 

بوچ (توپ را پرتاب می‌کند و کارول تلاش می‌کند آن را بگیرد.)

اون‌ها دیگه کی هستن؟

 

کارول

یه گروه از بچه‌های در و همسایه. (توپ را برای بوچ پرتاب می‌کند.)

 

استیو وارد می‌شود. حدود بیست و هفت سال دارد. موقر، جدی اما میخواره. (بوچ توپ را می‌گیرد و به استیو نگاه می‌کند. لحظاتی بعد به سمت او حرکت می‌کند.

 

بوچ

استیو؟ دربارۀ جنگ و همۀ اون چیزهایی که گفتی برای این آقا هم بگو.

 

استیو (غرق در فکر با شنیدن صدای بوچ وحشت‌زده از جا می‌پرد.)

به کی بگم؟ چی رو بگم؟

 

بوچ

به آقای کارول. دربارۀ جنگ بگو.

 

استیو (لبخندزنان به آقای کارول نگاه می‌کند.)

من داشتم با یه خانم پیر….

 

بوچ

منظورش خانم کوئیکلیه.

 

استیو

آره.

 

بوچ (خطاب به کارول.)

اگر همۀ آدم‌ها با هم برادر هستن پس برای چی با هم می‌جنگن؟

 

کارول

خُب، فعلاً بوچ….

 

استیو (با حالتی آرام و جدی شروع به خندیدن می‌کند.)

من می‌ترسم نتونی جواب خوبی برای این سؤال پیدا کنی، دُکی جون!

 

بوچ (شادمانه)

راست میگی استیو؟

 

کارول

استیو! تو در حال حاضر می‌دونی که دنیا واقعاً جای شگفت‌انگیزیه.

 

استیو (با لحنی ساده)

شرمنده‌ام، اما به نظر من دنیا جای گند و آشغالیه. به نظر من نژاد انسان نه فقط مقدس نیست که اتفاقاً خیلی هم چندش‌آوره. از نظر من فرستادن آدم‌ها به دنیا فقط یه حقۀ کثیفه.

 

کارول

نه، نه، نه، اینطور نیست استیو.

 

استیو

پس چطوریه؟ شما رو برای انجام وظیفه به اونجا فرا می‌خونن، همه با هم غریبه، از هر چی درد و بدبختی اونجا وجود داره رنج می‌کشین و بعد هم دست از پا درازتر برمی‌گردین. رفتن و برگشتن به یه نقطۀ کوچک و بی‌ارزش در مسیری انحرافی از یه کهکشان که در حال انباشته شدن از یه مُشت حیوان کثیف و وحشتناکه که فقط یاد گرفتن لباس به تن کنن.

 

کارول

اون حیوان‌ها تا امروز تونستن چندین تمدن اعجاب‌انگیز خلق‌کنن و حالا هم دارن یکی دیگه به وجود میارن. مشارکت در شکل‌گیری چنین جهانی امتیاز خیلی بزرگی محسوب میشه.

 

بوچ (شادمان)

منظورتون برپایی جام قهرمانی بیس‌باله؟

 

استیو (با خستگی)

خیله‌خُب دُکی جون. هر چی تو بگی.

 

کارول

ببخش استیو. می‌تونم از تو یه سؤال بکنم؟

 

استیو

هر چی می‌خوای بپرس.

 

کارول

اونجا قراره چه اتفاقی برات بیفته؟

 

استیو

خیلی چیزا.

 

کارول

نمی‌خوای به من بگی چی هستن؟

 

استیو (خطاب به بوش)

نظرت چیه بچه جون که چند دقیقۀ دیگه برگردی پیش ما؟

 

بوچ

ااااه، من می‌خوام گوش‌کنم، من که هنوز متولد نشدم.

 

استیو

چیزی نیست. همینجا هستم تا برگردی.

 

بوچ (مطیع، به سمت گوشه‌ای از صحنه به راه می‌افتد.)

خیله‌خُب، استیو.

 

کارول

سرنوشت تو چیه استیو؟

 

استیو (پس از چند لحظه مکث.)

قتل.

 

کارول (شگفت‌زده.)

قتل؟

 

استیو (به آرامی.)

آره، قراره من یه آدم دیگه رو به قتل برسونم.

 

کارول

اوه! خیلی متأسفم استیو.

 

استیو

اونم همینجاست.

 

کارول

اینجا؟ اون کیه؟

 

استیو

نمی‌دونم تا الآن اون آدم رو دیدی یا نه؟ من دیدمش. اسمش هستینگزه.

 

کارول (بهت‌زده.)

رالف هستینگز؟

 

استیو

درسته.

 

کارول

آخه چرا؟ اون که جوان خوبیه؟ مطمئنی اشتباه نشده؟

 

استیو

نه، اشتباهی در کار نیست.

 

کارول

وای، خدای من! این خیلی وحشتناکه. اما چرا؟ چرا این کار رو می‌کنی؟

 

استیو

علتش چرند و مزخرفه.

 

کارول

منظورت چیه استیو؟

 

استیو

می‌دونی که اون ثروتمنده. خُب… اون یه سری کارهایی انجام میده که از نظر من زندگی یه عده از آدم‌های فقیر رو نابود می‌کنه. پس من…. اگر قراره زندگی یه عده به دست اون نابود بشه برای چی به دنیا میره؟ اگر فرض بر اینه که من باید اون رو بکشم پس چرا من باید وارد اون دنیا بشم؟

 

کارول

متأسفم استیو. اما مطمئناً وقتی اونجا هستی چیزی در این مورد نمی‌دونی.

 

استیو

مطمئناً این مسئله تا حدی کمک می‌کنه اما من در کل از این ایده خوشم نمیاد. تو قراره اونجا چی کار کنی، دُکی جون؟

 

کارول

اوه! راستش هیچی.

 

استیو

تو هم کسی رو می‌کُشی؟

 

کارول

نه استیو. من قرار نیست کسی رو بکشم. قراره یه سری کارهای معمولی انجام بدم.

 

استیو

یه خانواده تشکیل میدی؟ بچه‌هات رو بزرگ می‌کنی؟

 

کارول (خوشحال، اما شرمگین.)

اوه! آره. سه تا پسر. سه تا دختر. کلّی هم نوه.

 

استیو (با لحنی خالصانه.)

خیلی عالیه. تا حدی می‌تونه کمک‌کنه.

 

کارول

کمک؟ کمک به چی؟

 

استیو

که تعادل برقرار بشه.

 

کارول

تو ازدواج می‌کنی استیو؟

 

استیو

نه راستش.

 

کارول (کمی بهت‌زده اما دلسوزانه.)

ها؟

 

استیو

من زن‌های زیادی رو به دست میارم بدون اینکه سهمی از وجود اون‌ها نصیبم بشه. با این حال، همون اواخر بودنم در اونجا، یه سال با یکیشون می‌مونم. اون الآن همینجاس. (لبخند می‌زند.) راستش یه ذره خجالت می‌کشم.

 

کارول

چرا باید خجالت بکشی؟

 

استیو

خُب، راستش اون دختره که گفتم پِگیه.

 

کارول (بهت‌زده.)

پِگی؟

 

استیو

احتمالاً در اون زمان باید مورد خوبی برای من باشه.

 

کارول

فکر کنم پِگی دختر خیلی خوبیه اما به نظر میاد که اون….

 

استیو

من پِگی رو زیاد نمی‌شناسم.

 

خانم کوئیکلی همراه با هفت کودک وارد صحنه می‌شود. کودکانی با سنینی متفاوت از سه سال تا سیزده سال؛ روزوِلت، رنگین پوست، سه‌ساله. آلیس، پنج‌ساله. لَری، هفت‌ساله. پِدرو گنزالس، مکزیکی، هشت‌ساله. جانی گالانتی، ایتالیایی، نُه‌ساله. بوچ که او را از قبل دیده‌ایم و هِنریتا، سیزده‌ساله.

 

خانم کوئیکلی

خُب بچه‌ها! حالا نوبت چیه؟ آواز یا نمایش؟

 

چند تن از کودکان

آواز.

 

چند تن دیگر از کودکان

نمایش.

 

روزولت (با تأکید و حالتی نمایان از اکراه و لجاجت در صدایش.)

هیچ‌کدوم.

 

خانم کوئیکلی

هیچ‌کدوم، روزولت؟ از نظر من که الآن واقعاً دلت می‌خواد آواز بخونی. دلت نمی‌خواد؟

 

روزولت

نه.

 

خانم کوئیکلی

پس حتماً دلت می‌خواد نمایش بازی‌کنی. دلت نمی‌خواد؟

 

روزولت

نه.

 

خانم کوئیکلی

پس حتماً دلت می‌خواد….

 

روزولت

نه. من دلم نمی‌خواد کاری بکنم.

 

خانم کوئیکلی

آخه چرا روزولت؟

 

روزولت

چونکه.

 

خانم کوئیکلی

چونکه چی؟

 

روزولت

چونکه دلم نمی‌خواد.

 

خانم کوئیکلی

دوست نداری تفریح‌کنی و شاد باشی؟

 

روزولت

نه.

 

خانم کوئیکلی (صبورانه.)

اما چرا کوچولو؟

 

روزولت

چونکه.

 

خانم کوئیکلی

اوه، عزیزم.

 

استیو (صدا می زند.)

روزولت! بیا اینجا.

 

روزولت (به سوی استیو حرکت می‌کند.)

اون همیشه ما رو مجبور می‌کنه همین کارها رو بکنیم.

 

خانم کوئیکلی (با خوشحالی، خطاب به استیو.)

اوه! ممنونم استیو. خیله‌خُب بچه‌ها، می‌خوایم آواز بخونیم.

 

روزولت (خود را در آغوش استیو می‌اندازد.)

می‌خوان آواز بخونن! اون همیشه بقیه رو مجبور می‌کنه که آواز بخونن یا هر کار دیگه‌ای مثل این که خودش می‌خواد. (رو به خانم کوئیکلی.) خجالت بکش!

 

استیو

هی! تو الآن دیگه پیشِ منی، شریک!

 

روزولت

ازشون می‌خواد نمایش بازی‌کنن.

 

خانم کوئیکلی (تند و تیز.)

خیله‌خُب بچه‌ها! (صدایش را بالا می‌برد.) ترانۀ «رویاپرداز زیبا» از استیفن فاستر. آماده! یک، دو، سه. بخونین!

خانم کوئیکلی و بچه‌ها ترانه را هم‌صدا می‌خوانند و آن را به پایان می‌رسانند.

خوب بود بچه‌ها! روزولت تو نمی‌خوای آواز بخونی؟

 

روزولت (چشم هایش را باز می‌کند.)

باید از خودت خجالت بکشی که اینطور با من حرف می‌زنی.

 

خانم کوئیکلی

ای خدای مهربون!…. دنبالم بیاین بچه‌ها!

 

خانم کوئیکلی و بچه‌ها به گوشه‌ای از صحنه می‌روند. رالف هستینگز وارد می‌شود و اطراف را نگاه می‌کند. ظاهرش محجوب است و لباسی بسیار آراسته بر تن دارد. هم‌سِنِ استیو است اما جوان‌تر از او به نظر می‌رسد. نگاهی به پسر رنگین‌پوست می‌اندازد و دستی به سر و موهای پسرک می‌کشد.

 

هستینگز

حال آقا پسر چطوره؟

 

روزولت

نَه.

 

هستینگز (می خندد.)

نه، به چی؟

 

روزولت

نه، به همه چی.

 

استیو (روزولت را آرام می کند.)

خیله‌خُب، باشه پسر.

 

روزولت (با عصبانیت.)

فقط استیو رفیق منه.

 

هستینگز

معلومه.

 

روزولت

استیو همه جا بهترینه.

 

هستینگز (به استیو لبخند می زند.)

قطعاً، اون بهترینه.

 

کارول (با غمی آشکار در نگاهش، دو مرد جوان را زیر نظر دارد.)

خُب آقای هستینگز، حالا همگی اینجا هستیم، نزدیکِ مقصد.

 

هستینگز

به امید خدا اینجا منتظر می‌مونیم تا موعدِ اولین نفس‌کشیدن در زندگی فانی از راه برسه. شما خوشحالین آقای کارول؟

 

کارول

نمی‌تونم برای شروع صبر کنم.

 

هستینگز

تو، استیو؟

 

استیو (به سادگی.)

من اینجام.

 

هستینگز

من هم خوشحالم. (با کمی مکث) خُب….

 

استیو

ببین! من نمی‌دونم که تو این موضوع رو می‌دونی یا نه اما اگر می‌دونی….

 

هستینگز

در حقیقت باید بگم که من می‌دونم اما چه مسئلۀ لعنتی در این مورد….

 

استیو

من می‌خوام که تو بدونی….

 

هستینگز (با لحنی بشاش.)

مشکلی نیست.

 

کارول (متفکرانه.)

باید یه اشتباهی شده باشه.

 

هستینگز

نه، هیچ اشتباهی در کار نیست. همه‌چیز آماده و هماهنگه. من متأسفم استیو اما به نظرم سزاوار چیزی که قراره برام اتفاق بیفته هستم.

 

استیو

من اینطور فکر نمی‌کنم.

 

هستینگز

مجموعۀ همین چیزها هستن که تعادل رو برقرار می‌کنن. من باید سزاوار چنین چیزی باشم.

 

استیو

به خاطر همینه که میگم دنیا جای گند و آشغالیه.

 

هستینگز

بستگی داره. نظر من اینه.

 

استیو (خالصانه.)

از حُسن نظرت ممنونم. (به کارول) الآن هستینگز درست به شکل و شمایل روزیه که می‌میره، من هم درست به همون شکل و شمایل روزی هستم که می‌میرم. اما کاملاً واضحه که اون الآن کسی که باید باشه نیست، من هم خودم نیستم، پس دنیا باید یه مشکلی داشته باشه.

 

هستینگز

ما هنوز به انسان تبدیل نشدیم.

 

استیو

منظورت اینه که ما هنوز به اون جونور غیرانسانی که قراره در دنیا زندگی کنه تبدیل نشدیم.

 

کارول

شما در حال حاضر دو تا پسر جوان هستین.

 

هستینگز (بشاش.)

دقیقاً همینطوره آقای کارول. (خطاب به استیو.) من کُلی سرگرمی دارم، یعنی تا حد قابل توجهی، تا روزی که زندگی ادامه پیدا کنه. تو چطور؟

 

استیو (می‌خندد، لحظه‌ای بعد خنده‌اش متوقف می‌شود.)

خوبه.

پگی وارد می‌شود و به اطراف نگاه می‌کند. به سوی آن سه مرد می‌رود و به سادگی جایی در نزدیکی آن‌ها می‌ایستد.

می‌دونی پگی…. من خیلی از تو خوشم میاد. تو حتا اینجا هم گم شدی و نمی‌تونی راهت رو پیدا کنی.

 

پگی

اوه! بودن در اینجا واقعاً خسته‌کننده‌س. داره من رو اذیت می‌کنه. هیچ کاری نمیشه انجام داد. هیچ هیجانی نیست. من می‌خوام زودتر شروع بشه پس می‌تونم تحمل‌کنم تا این مرحله تمام بشه و وارد دنیا بشم. می‌خوام با آهنگ‌های جدید برقصم…. همین الآن  یه جدیدش رو شنیدم…. (آواز می خواند.) «نمی‌خوام که شاخ غول رو بشکنم….»

 

کارول و هستینگز به راه می‌افتند و از صحنه خارج می‌شوند.

 

استیو

آه! الآن پگی…. خُب معلومه که این کار رو می‌کنی.

 

پگی

فقط می‌خوام این مرحله تمام بشه. خیلی عجله دارم. پس کِی شروع می‌کنیم؟

 

استیو (روزولت را کنار کودکان دیگر می‌گذارد.)

هر لحظه ممکنه شروع بشه، شاید همین الآن یا یه دقیقه دیگه. همین چند لحظۀ قبل از شرّ یه گروه خلاص‌شدن. گروه بعدی ما هستیم. (مکث می‌کند و به پگی لبخند می‌زند.) کنارِ تو، پگی، من هم برای رفتن عجله دارم. (دست‌هایش روی شانه‌های پگی قرار می‌گیرند.)

 

پگی (کمی بهت زده.)

اینجا؟

 

استیو

چه فرقی می‌کنه؟ مدت‌ها برای تو صبر کردم. (او را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد.) می‌دونی پگی؟! تو خوب نیستی اما من به همین خاطر عاشقتم. چون من هم خوب نیستم. نمی‌دونم چرا، اما همینه دیگه. حالا، قبل از اینکه فرصت پیدا کنیم این مسئله رو بفهمیم از هم جدا می‌شیم و من دوباره تا مدت‌ها تو رو نمی‌بینم. من رو به خاطر بسپار. اینطوری وقتی دوباره همدیگه رو ببینیم می‌فهمی من کی هستم.

 

پگی

من حافظۀ خوبی ندارم ولی فکر کنم بتونم تو رو به همین شکل به یاد بیارم.

 

استیو (بار دیگر او را می بوسد.)

به خاطر میاری. نگران نباش!

 

می‌ایستند و یکدیگر را می‌بوسند.

 

صدا

خیله‌خُب، دوستان! حالا از نو شروع می‌کنیم. قصد ندارم دوباره براتون سخنرانی‌کنم. شما چه بخواین، چه نخواین الآن از اینجا خارج می‌شین پس برین! براتون آرزوی موفقیت می‌کنم.

 

همه خارج می‌شوند. تنها استیو و پگی باقی می‌مانند و به بوسیدن یکدیگر ادامه می‌دهند.

 

صدا

خیله خُب، شما دو نفر! تکون بخورین!

پگی سعی می کند حرکت کند اما استیو مانع وی می شود.

شما دو نفر عشاق آمریکایی! زود باشین، عجله کنین! تکون بخورین!

 

پگی تقلا می‌کند اما استیو او را نگه می‌دارد. پگی به زمین می‌افتد. استیو باز هم او را رها نمی‌کند.

 

پگی (زمزمه کنان.)

بذار من برم! خواهش می‌کنم بذار برم!

 

برای لحظاتی جدالی عاشقانه میان آن‌ها درمی‌گیرد.

 

صدا

این دیگه چیه؟ اونجا چه خبره؟

 

صدای سوتی، شبیه به سوت پلیس، شنیده می‌شود اما استیو همچنان با پگی کلنجار می‌رود و او را رها نمی‌کند. سرانجام پگی خود را از چنگال استیو رها می‌کند، از زمین بلند می‌شود، پا به فرار می‌گذارد و خارج می‌شود. استیو از زمین برمی‌خیزد، به اطراف نگاه می‌کند و لبخندی خردمندانه بر لبانش نقش می‌بندد. شق و رق می‌ایستد. هم‌زمان با ایستادن او صدای گریۀ نوزادی شنیده می‌شود گویی که خودِ وی متولد شده باشد. باز هم به اطراف نگاه می‌کند. به سادگی رو برمی‌گرداند و به سمت خارج صحنه به راه می‌افتد.

 

استیو

خیله‌خُب، خیله‌خُب. دارم میرم. دارم میرم.

 

پایان

 

 نوشته: ویلیام سارویان
ترجمه: علی صنعوی

 

[۱]Robert Burns

[۲]Drakemyre

[۳] –  Dalry

[۴] – Jenny

[۵] – Steve

[۶] – Peggy

[۷] – J.D.Salinger

[۸]Holden Caulfield

[۹] – Phoebe

0/5 ( 0 نظر )
ادامه مطلب
تبلیغات
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *