با ما همراه باشید

ادبیات

زمانۀ زندگی او؛ نگاهی به زندگی ویلیام سارویان

ویلیام سارویان

«تلاش کن زنده باشی. به زودی برای مُرده بودن زمان کافی خواهی داشت.»            ویلیام سارویان

 

جوانکی جسور در برابر همینگوی

وقتی مدت زمانی کوتاه پس از چاپ رمان «مرگ در بعد از ظهر» اثر همینگوی، ویلیام سارویان در یکی از نوشته‌های خود با زبانی طنزآلود و با طعنه دربارۀ آن اثر سخن گفت، ارنست همینگوی که هرگز در ارتباط با آثارش چنین شوخی‌هایی را برنمی‌تابید، با لحنی مرموز همچون خواهران جادوگر نمایشنامۀ مکبث، دربارۀ آیندۀ سارویان جوان که در آن زمان با سری پرشور به عرصۀ ادبیات نوین آمریکا قدم گذاشته بود، پیشگویی غریبی ارائه داد و خطاب به او نهیب‌زد: «سرت در لاک خودت باشه جوان! ما در طول تاریخ شاهد آمدن و رفتن نویسندگان زیادی بودیم. اتفاقاً در میان آن‌ها نویسندگان خیلی خوبی هم وجود داشتن. نمونه‌هایی بسیار بهتر از شخص شما آقای سارویان! ما همۀ اون‌ها را دیدیم که از ما سبقت گرفتن، جلو رفتن، راه‌های طولانی را پیمودن، اما هرگز شاهد برگشتشون نبودیم. و حالا دیگه هیچ‌کس حتا نمی‌پرسه که اون انسان‌های بزرگ کجا بودن و کجا رفتن. به خاطر داشته باش آقای سارویان جوان که این مردم خیلی زود همه‌چیز را به دست فراموشی می‌سپارن و از یاد می‌برن. همیشه این را به خاطر داشته باش!»

شوخی ملایم سارویان با رمان همینگوی در متن یکی از داستان‌های کوتاه او رخ داده بود. مجموعه داستانی استادانه و شگفت‌انگیز با نام «جوانکی جسور بر طناب بندبازی» که در سال ۱۹۳۴ منتشر شد و نگاه تحسین‌آمیز تمامی منتقدان ادبی را متوجه سارویانِ جوان کرد. این پیروزی بزرگ، پیش‌زمینۀ زنجیره‌ای از موفقیت‌های پی‌درپی شد که از سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۳ نام او را در تئاتر برادوی، هالیوود، جراید و در میان ناشران و کتابفروشی‌های سراسر کشور بر سر زبان‌ها انداخت. بی‌شک سارویان انسانی خودپسند و اهل خودنمایی بود اما شخصیتی نبود که بخواهد با استهزا و پوزخند زدن به دیگران توانایی‌های خود را به نمایش بگذارد و نام خود را در میان نویسندگان و جماعت روشنفکر جار بزند و بر طبل شهرت خویش بکوبد. در واقع، شاید آنچه که بیش از هر چیز دیگر به شکلی ناخودآگاه او را در تیر رس نگاه کنجکاوانۀ جامعۀ ادبی آمریکا و سپس جهان قرار داد زمانۀ زندگی او، سبک ادبی منحصر به فرد و افکار انسان‌گرایانۀ مبتنی بر تجربیات سخت زندگی و پشتوانۀ غنی فرهنگ ارمنی به ارث رسیده از والدین مهاجرش بود. افکار انسان‌گرایانه‌ای که در اوج یکی از بحرانی‌ترین و سیاه‌ترین دوران تاریخ انسانی (شیوع رکود عظیم اقتصادی و بروز جنگ جهانی دوم) در ذهن او شکل گرفته و سپس استادانه بر صفحات کاغذ جاری شده بودند و شهرتی را برایش رقم زدند که شاید خود او هم آنچنان که پیش آمد در ابتدا پذیرایش نبود. هنوز سال ۱۹۳۹ به پایان نرسیده بود که نمایشنامه‌های «قلب من در کوهساران است» و سپس «زمانۀ زندگی تو» دو جایزۀ پولیتزر و منتقدان تئاتر را همزمان برایش به همراه داشتند و در سال ۱۹۴۳، نوشتن فیلمنامه‌ای به نام «کمدی انسانی» که مدتی بعد رمانی نیز با همین عنوان بر اساس آن نوشت، جایزۀ اُسکار بهترین طرح داستانی را برای او به ارمغان آورد. اما هر آنچه تا انتهای عمر برایش باقی‌ماند همین بود. اگر پیشگویی بود یا نفرین، گفته‌های همینگویِ ساحر بسیار پیش‌تر از آنچه که بتوان متصور شد، شکلی حقیقی به خود گرفتند و خیلی زود تقدیر زندگی به ویلیام سارویان اثبات‌کرد که جوامع انسانی با چه سرعت مضحکه‌آمیز و به چه شکل مبتذلی قادرند قهرمانان و هنرمندان زمانۀ خود را به دست فراموشی بسپارند. او سی و هشت سال بعدی زندگی خود را نیز با جدیت و پشتکاری خارق‌العاده به نوشتن ادامه داد. هزاران صفحه داستان و نمایشنامه از خود بر جای گذاشت. نوشته‌هایی همگی در ثنای آرمان‌ها و رسالت‌های بزرگ بشری، همگی در نکوهش طمع، جهل تاریخی و منفعت‌طلبی، همگی در تلاش برای ارائۀ تعریفی اگرچه تلخ اما زیبا و دلگرم‌کننده از انسانیت، همگی در جستجو برای ارائۀ مفهومی از هویت آدمی در جهان معاصر و تلاش برای یادآوری تنها چیزی که از نگاه او می‌توانست انسانیت را از وحشی‌گری و حیوان‌صفتی نجات‌دهد؛ ستایش آرمان عشق ورزیدن. اما در میان‌سالگی او، زمانۀ زندگی انسان‌ها نیز دیگر دچار تغییر شده بود. همچنان که تاریخ همواره به ما می‌آموزاند که تصورات زیبایی‌شناسانه و بلندِ بشری بزرگترین قربانیان تغییر زمانه هستند، فرو نشستن زبانه‌های آتش جنگ جهانی دوم، شکوه و جلال برساخته و برآمده از عصر جدید و اوج‌گیری جلوه‌های بصریِ مدرنیسم نیز آرام آرام تقدیر را چنین رقم زد تا قربانی دیگری بگیرد؛ قربانی او این بار ذهنیت رمانتیک روح‌های حساس نسبت به جایگاه انسان در جهان بود یعنی همان دغدغۀ دائمی آرمانگرایانی بلند نظر همچون ویلیام سارویان بزرگ.

تنهاییِ کم‌هیاهو

نام ویلیام سارویان اگر چه امروز در مأمن فرهنگی او یعنی ارمنستان، بخشی بزرگ از اروپا و همینطور ایران همچنان به حیات باشکوه و قدرتمند خود ادامه می‌دهد اما در سرزمین زادگاهش، ایالات متحده، جز در شهر فِرِزنو که خانه- موزه و کتابخانه‌ای به افتخارش احداث شده، دیگر آنچنان که شایستۀ اوست مورد توجه قرار نمی‌گیرد. در حقیقت او خود در سال‌های پایانی عمر تصور می‌کرد که درست مانند نویسندگان بزرگی که همینگوی توصیفشان کرده بود، عملاً به دست فراموشی سپرده شده و گروهی از منتقدان همچون جیمز آر کینکِید نیز معتقد بودند که او سال‌ها پیش از آنکه بمیرد عملاً مرگ را زیسته بود و آنچه موجب شد بار دیگر نامش زنده شود حقیقت تلخ مرگ فیزیکی‌اش بود. سارویان خود در سال ۱۹۷۵ با لحنی اندوهبار به یکی از دوستان نزدیکش گفته بود: «من در زندگی شکست خوردم. فرزندانم بزرگ شدن و رفتن بی‌اینکه در وجودشون نشانه‌ای از عشق به پدرشون دیده بشه. من هیچ ثروتی ندارم. هیچ شهرتی ندارم. هیچ دلیل واقعی برای خشنود بودن در اختیار ندارم.» وقتی سارویان در سال ۱۹۸۱ چشم از جهان فروبست شاید جز همین رنجش‌های عمیق روحی هیچ پیوند دیگری با دنیای پیرامون خود نداشت. رنجش‌هایی برآمده از روحی حساس که شاید دیگر هیچ‌یک از آن‌ها در وجود او برتری خاصی نسبت به دیگری پیدا نمی‌کردند. آنچه در کتاب زندگی‌نامۀ او، «جوانک جسور: زندگی‌نامۀ ویلیام سارویان» نوشتۀ جان لِگِت، نیز آمده از زوایایی دیگر بیانگر مسائلی تلخ است. جان لِگِت، پیش از این، کتاب دیگری نوشته بود که بسیار بیشتر از زندگی‌نامۀ سارویان مورد توجه و ستایش قرار گرفت. کتابی با نام «راس و تام: دو تراژدی آمریکایی» که تصویری بسیار غنی و پر تحرک از زندگی دو نویسندۀ برجستۀ آمریکایی، راس لاکریج و تام هِگِن، ارائه می‌کند. دو نویسنده‌ای که با سرعتی برق‌آسا نردبان ترقی و رسیدن به قله‌های افتخار را در سیستم ماشین‌وارِ صنعتِ ستاره‌سازی سرزمین فرصت‌ها پیمودند و بعد در اوج خودشیفتگی، غرور و موفقیت با همان سرعت اولیه در سرازیری خودویرانگری و نابودی تاختند و در جوانی از دنیا رفتند. از نگاه لِگِت سایه‌های نوعی دیگر از همان خودشیفتگی و فرزانه‌پنداریِ پر قیل و قال در کنار اعتیاد به قمار و مصرف الکل در بخشی بزرگ از زندگی سارویان هم حکمفرمایی می‌کرد و شاید همین شباهت مستتر در ذهن او دستاویزی شد تا به سمت نوشتن زندگی‌نامۀ سارویان سوق پیدا کند، با این حال لِگِت خود در مقدمۀ کتاب چنین ابراز عقیده می‌کند که: «من سارویان را می‌شناختم و می‌دانم که او از جنس راس لاکریج نیست.» و اگرچه شیفتگی پر رنگ سارویان نسبت به خود و نیز گرفتاری‌های شخصی‌اش لِگِت را به دام نوشتن کتابی دربارۀ او می‌اندازد اما با صداقت اعتراف می‌کند که نمی‌تواند با همان فرمول کتاب موفق قبلی مسیر را با سارویان ادامه دهد و اینکه قادر نیست داستانی جالب توجه و پرماجرا از زندگی او ارائه‌کند، حتا در ارتباط با شکست‌های عمیق زندگی خانوادگی سارویان. به عبارت دیگر، سارویان بر خلاف دو نمونۀ قبل دارای شخصیتی عامه‌پسند نبود که داستان زندگی‌اش برای خوانندگان نشریات زرد جذابیتی ایجاد کند. سارویان، انسانی نبود که در سطح زندگی کند و دیده شود. دایرۀ مفهوم ابتذال در ذهن آرمانگرای او آنقدر وسیع و غیر قابل تسامح بود که گاه حتا از پذیرش جوایز ادبی نیز سر باز می‌زد، آنچنانکه دربارۀ جایزۀ پولیتزر چنین کرد، چرا که از نظرگاه او پذیرش جوایز ادبی برابر با به رسمیت شناختن دلالی و ورود تجارت کثیف به عرصۀ هنر و ادبیات بود. چیزی که در تمام دوران زندگی خود حاضر نشد به اقتضائات آن تن در دهد و با آغوش باز هزینه‌های چنین انتخابی را نیز متقبل شد؛ تنهایی، تضاد با محیط بیرونی و تحمل رنج‌های عظیم درونی با مشاهدۀ ظهور دلالان تازه به دوران رسیده در عرصۀ هنر.

با این حال، بررسی مقالات و نقدهای منتشر شده در جراید و نشریات دهۀ شصت و هفتاد میلادی به‌خصوص در اروپا نشانه‌هایی خلاف نظر جان لِگِت و تصورات ذهنی شخص سارویان در اواخر عمر را آشکار می‌کند، اگرچه ذائقه و سلیقۀ عموم جامعه پس از جنگ به شدت تغییر کرده بود اما در میان طبقۀ نخبگان و روشنفکران آمریکا، سارویان همواره از احترام و جایگاهی خاص برخوردار بود و هرچند دیگر به موفقیتی چشمگیر دست نیافت اما هم‌نسلانش هنوز هم به خوبی او را می‌شناختند، نوشته‌هایش را به یاد می‌آوردند، آثارش را دنبال می‌کردند و دیدگاه‌های او را می‌ستودند. او یکی از اعضای برجستۀ نسل غول‌های ادبیات آمریکا بود که حتا برای آن بخش از جامعه که چشمان خود را به روی آن نسل و عقایدشان بسته بودند قابل چشم‌پوشی نبود و شاید بتوان ادعا کرد که برای روحی اینچنین کمال‌طلب که ویلیام سالخورده در وجود خود حمل می‌کرد همین شکل محدود از دیده شدن و به خاطر آورده شدن، اصلی‌ترین بخش آزاردهنده و رنج‌آور ماجرا بود.

روزگارِ سخت

ویلیام سارویان در آخرین روز از ماه آگوست سال ۱۹۰۸، در شهر فرزنوی ایالت کالیفرنیا و از پدر و مادری ارمنی که از امپراتوری عثمانی به آمریکا مهاجرت کرده بودند – در آن زمان ارمنستان بخشی از متصرفات امپراتوری عثمانی بود- متولد شد. به دنبال مرگ پدر در سال ۱۹۱۱، ویلیام به همراه برادرش هنری و دو خواهرش زیبِل و کوزت چندین سال را در یتیم‌خانۀ فرد فینچ در اوکلند سپری‌کردند در حالی که مادرشان، تاکوهی، برای کسب درآمدی ناچیز در نزدیکی شهر سَن‌فرانسیسکو در مشاغلی پست با دستمزد پایین مشغول به کار شد. با اینکه سرانجام مادر توانست با یافتن شغلی مناسب بار دیگر اعضای خانواده‌اش را در شهر فرزنو گردِ هم آورد اما تحمل بار سنگین چندین سال زندگی در یتیم‌خانه آنچنان تأثیر عمیقی بر روح و روان ویلیام خردسال گذاشت که تا انتهای عمر نتوانست از زیرِ بار سنگینِ تجربیات سخت و خشن آن سال‌ها رهایی‌یابد آنچنانکه بخشی بزرگ از آثار طلایی او در طول دوران فعالیت‌های هنری‌اش از همان تجربه‌های دشوار دوران کودکی سرچشمه گرفتند. کودکی که اگرچه با زبان و فرهنگ آمریکایی رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد اما همواره، به موازات شکل‌گیری شخصیت ظاهری‌اش، بخشی پنهان، بخشی بی‌سرزمین، بخشی تبعید شده از خاک ارمنستان، آمیخته با روحی معصوم و کودکانه و غرق در احساسات عمیق فرهنگ مشرق زمین نیز در وجودش شکل می‌گرفت که نه تنها هرگز رنگ و جلای خود را از دست نداد که با گذشت زمان اصالتی خاص به افکار و عقاید او بخشید.

جای تعجب نیست که ویلیام سارویان جوانی که تقدیر بنا بود از او نویسنده‌ای قدرتمند بسازد مطابق قواعد معمول آن دوران جامعۀ آمریکا از تحصیلات آکادمیک خاصی برخوردار نباشد. اگرچه خانواده‌اش با اصرار از او می‌خواستند به کالج برود اما او چنین هدفی را در ذهن نمی‌پروراند. زمانی که فقط دوازده سال داشت از نویسندۀ مشهور فرانسوی، گی دو موپاسان، داستان کوتاهی خواند که تار و پود وجودش را به هم پیچاند و میل به نویسنده شدن به شدت در وجودش جان‌گرفت. چیزی نگذشت که به یکی از اعضای ثابت کتابخانۀ شهر فرزنو تبدیل شد و در مدرسۀ فنی شهر نیز نحوۀ تایپ سریع با ماشین تحریر را آموخت. در عین حال، هر روز پس از پایان ساعت مدرسه به فروختن روزنامه مشغول می‌شد تا بتواند به خانواده‌اش که به شدت نیازمند درآمدی بیشتر بود کمک برساند. وضعیتِ دشوار خانوادگی که سارویان بعدها در بخشی از کتاب «نام من آرام است» اینچنین توصیفش می‌کند: «حیرت‌انگیزترین و در عین حال خنده‌دارترین فقری که بشود در جهان تصورش را کرد.»

با شیوع رکود بزرگ اقتصادی در سال ۱۹۲۹، علی‌رغم فشارهای شدید اقتصادی، ویلیام بیش از هر زمان دیگر، نسبت به آرمان نویسندگی احساس تعهد کرد. او دیگر ایمان داشت که باید صدای آن بخش از جامعه باشد که خود به آن تعلق داشت. او با گوشت و پوست خود شرایط و معضلات عمیق اجتماعی در آن دوران اسفبار را احساس می‌کرد. دورانی که بسیاری از مورخین، به‌حق آن را سیاه‌ترین روزگار تاریخ آمریکا نام نهاده‌اند. دورۀ شوکران یأس و افسردگی، دوران بیکاری و فقر عمومی، دوران تبهکاری از سر ناچاری و اعتیاد برای فراموشی، دوران بی‌عدالتی و نابرابری عظیم طبقاتی، دوران وحشت از گرسنگی و عدم برخورداری از حقوق مدنی، دوران ترس از زندان و اعدام برای دزدیدن نانی جهت سیر کردن شکم، روزگار عادی‌شدن اعدام با صندلی‌های الکتریکی، دوران پرسه‌زدن گدایان در سرتاسر شهر نیویورک، دوران شرمساری و وحشت از مهاجر بودن و دوران خشم و نفرت از خارجیانی که به هر شکل ممکن شغلی یافته بودند حتا اگر بهای آن را به قیمت جان‌کندن در اعماق معادن ذغال سنگ می‌پرداختند. درک این فجایع و معضلات در آن دوران برای افرادی همچون سارویان کار دشواری نبود چرا که از یک سو آنقدر مطالعه داشتند که قادر باشند عمق مسائل را دریابند و از سوی دیگر آنقدر در فقر زیسته بودند که عینیت درد را بی‌هیچ واسطه‌ای تجربه کرده باشند. تجربۀ گذران عمر در زمانۀ جوانی سارویان آنچنان تیره و تار بود که می‌توانست از هر انسان فهیمی یک جان اشتاین بک بسازد که «خوشه‌های خشم» از درونش جوانه می‌زدند. با این همه سارویان هرگز امیدش را به جامعه‌ای که در آن رشد کرده بود و مردمانش از دست نداد. او به انسانیت امیدوار بود و معتقد بود روح بزرگ انسانی می‌تواند از سد تمامی این کژی‌ها و کاستی‌ها عبور کند و خود را به رستگاری برساند. اینکه چگونه در چنین فضای مأیوس‌کننده‌ای ممکن است چنین پرتوهایی از امید به آینده درون شخص جان گیرد خود از تضادهاییست که همچنان در مورد سارویان بی‌پاسخ باقی مانده است. او در آن دوران با کار کردن در شنبه بازارهای فروش سبزیجات پول مختصری به دست می‌آورد و هر از گاه قمار می‌کرد تا با پول آن بتواند بخشی از مشکلاتش را حل‌کند و اگرچه چشم‌انداز آینده برای نویسنده‌ای جوان چون او که در داستان‌های کوتاهش از هیچ سبک ادبی پیروی نمی‌کرد به هیچ‌وجه روشن‌نبود اما ویلیام جوان هرگز حاضر نشد دربارۀ شیوۀ نگارش خاص خود که حالا می‌رفت تا به امضای ادبی سارویان بدل شود با کسی مصالحه‌کند. او به جای مصالحه، به نبرد با آن چیزی پرداخت که در نظرش ادبیات تجاری بی‌مصرف و صرفاً سودآور بود. مسیری سخت و دشوار اما تنها راه ممکن برای اثبات هویت نویسنده‌ای حقیقی و اصیل.

ظهور یک ستاره

در اواخر سال ۱۹۳۳ یکی از نوشته‌هایش با نام «جوانکی جسور بر طناب بندبازی» را برای نشریه‌ای ایالتی به نام «داستان» فرستاد. نوشته‌ای بر اساس تجربیات شخصی خودش و دربارۀ نویسنده‌ای جوان که از شدت فقر و گرسنگی تا سرحد مرگ پیش می‌رود اما کرامت انسانی‌اش را حفظ می‌کند. داستان از سوی نشریه پذیرفته شد و به ازای آن مبلغ پانزده دلار نیز به او پرداخت شد. این لحظه‌ای تعیین‌کننده در زندگی ویلیام سارویان بود. لحظه‌ای بیانگر اینکه دیگر دوران شاگردی و کارآموزی او به پایان رسیده. سال‌ها پس از این ماجرا سارویان در مقالاتش می‌نوشت که تنها موفقیتی که برای یک نویسنده هیچ‌چیز به حساب نمی‌آید اما معنای همه‌چیز را در بر دارد درست در همان لحظه‌ای رخ می‌دهد که سرانجام به عنوان یک نویسنده به رسمیت شناخته می‌شود، اینکه تنها حقیقت و هدف همان است و هر چیز دیگر در این میان مسئله‌ای جانبی به شمار می‌رود حتا جنبۀ مالی آن. از آن پس او داستان‌های بیشتری در آن نشریه به چاپ رساند و مدتی بعد به همکاری با نشریاتی چون «آمریکن مِرکوری»، «هارپرز»، «یِل ریویو»، «آتلانتیک ماهانه» و…. مشغول شد. در پاییز سال ۱۹۳۴ انتشارات «رندوم هاوس» نخستین مجموعه داستان او را با همان نام «جوانکی جسور بر طناب بندبازی» به چاپ رساند که در اوج ناباوری در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های سال قرار گرفت. ویلیام جوان- که حال دیگر او را با نام سارویان می‌شناختند- با نیرویی انفجاری قدم به دنیای حرفه‌ای ادبیات گذاشته بود.

به دنبال آن، مجموعه داستان‌های دیگری با نام‌های «دم و بازدم»، «سه ضرب در سه»، «بچه‌های کوچک»، «عشق»، «این هم از کلاه من»، «گرفتاری با ببرها» نیز به چاپ رسیدند که همگی پیش‌زمینه‌ای از دوران رکود اقتصادی و مشکلات اجتماعی را در بر داشتند و اگرچه در تمامی این آثار، نشانه‌هایی از همان سبک ادبی ویژۀ سارویان به چشم می‌خورد اما هر کدام از تنوع و شور و حال خاص خود برخوردار بودند. این آثار بیش از پیش بر شهرتش افزودند و منتقدان از او به عنوان نویسنده‌ای قدرتمند یاد کردند که بر خلاف بسیاری از درخشش‌های زودگذر نویسندگان نوظهور، آمده تا بماند. اما مشهورترین اثر او در سال ۱۹۴۰ منتشر شد. مجموعه داستانی با عنوان «نام من آرام است»؛ داستان‌هایی با شخصیت اصلی ثابت و روایتی معلق میان شاعرانگی و طنز دربارۀ پسرکی از خانواده‌ای مهاجر و ارمنی به نام آرام که ماجراهای زندگی خود و اطرافیانش را در شهر کالیفرنیایی زادگاهش روایت می‌کند. آرام از یک سو سنخیتی عجیب با کودکی خود سارویان دارد و از سوی دیگر یادآور شخصیت هاکلبری فین در اثر جاودانۀ مارک تواین است. دیدِ کامل نسبت به فضای آن دوران از نگاه معصومانۀ کودکی که قادر نیست حقیقت ناهنجاری‌های اجتماعش را درک‌کند اما چیزی مضحک در آن حقایق و وقایع برای توصیف می‌یابد همراه با روانی قلم و انعطاف‌پذیری روح نویسندۀ جوان، از اثر او شاهکاری ساخت که سارویان را به یک ستارۀ تمام‌عیار ادبیات تبدیل‌کرد. در عین حال، ارمنی بودن سارویان و تبعیدی و مهاجر بودن قوم او امکان استفاده از تمثیلی ناب را برایش فراهم‌کرد. او از قوم ارامنۀ به تبعید رفته تمثیلی ساخت که بیانگر غربت تمامی انسان‌های اسیر خاک است. انسان‌هایی که تلاش می‌کنند با شیوه‌ای خام و طبیعی با زور و سرکوبگری جامعه مبارزه کنند و در عین حال افق زندگی خویش را تیره و تار نبینند.

مطابق معمول باز هم سارویان در این اثر از همان شیوۀ نگارش بدون سبک خود بهره گرفته بود. شاید باید او را یکی از پایه گذاران ادبیات واقع‌گرایی آرمانی اما توأم با طنز دانست، چیزی که در دهۀ بیست و سی در ادبیات آمریکا ناشناخته بود. سارویان در پاسخ به پرسش‌هایی که از سبک نگارشش می‌شد با لحنی طنز پاسخ می‌داد که او «به شرکت سهامی نویسندگان آمریکا تعلق ندارد» و بعید می‌داند با این شیوۀ ادبیات هم بتوان به جایی رسید اما از یک سو همان نداشتن سبک، به سبک خاص نویسندگی او تبدیل شد و از سوی دیگر ثابت‌کرد که برای این کار باید وسواس خاصی به خرج داد یعنی باید به تمامی سبک‌های رایج ادبی نظر انداخت و از روش‌های آن‌ها دوری گزید. در زمانه‌ای که سارویان قدم به عرصۀ ادبیات گذاشت گروهی از نویسندگان از اوضاع سیاسی و از مردم عوام‌زده ناامید شده و آرمان خود را بر چیز دیگری استوار کرده بودند. آن‌ها به نخبگان فرهنگی اعتقاد داشتند و گمان می‌کردند می‌توانند با روی‌آوردن به اسطوره‌های هلنی- مسیحی و با بهره‌گیری از زبانی پیچیده و مبهم، میان خودشان و فرهنگ عامه مانعی ایجاد کنند و خود را از همانندی با مردم عادی برهانند و فقط آن بخش از جامعه که نامشان را نخبگان گذاشته بودند به خود جلب‌کنند. کسانی مانند الیوت و پاند از این دسته بودند. دسته‌ای دیگر مانند کلیفورد اودِتس به مارکسیسم روی آورده بودند. آنان تودۀ مردم را باور داشتند و درست بر خلاف دستۀ نخست می‌خواستند از رفتار طبقۀ کارگر و ضعیف، اسطوره‌های تاریخی بسازند اما از آنجا که وظیفۀ خود می‌دانستند که در نهایت همه‌چیز را به آرمانشهر تاریخی پیوند بزنند در این راه درگیر شعارهای تصنعی می‌شدند که ویژگی‌های ادبیات ناب را تحت‌الشعاع قرار می‌داد. و دستۀ دیگر ناتورالیست‌هایی نظیر سینکلر لوییس بودند که اگرچه موضوع نوشته‌هایشان مانند دستۀ دوم بیشتر بر طبقات ضعیف و محروم متمرکز بود اما بر خلاف مارکسیست‌ها از اسطوره‌سازی پرهیز می‌کردند اما آنچنان زندگی را تیره و تار توصیف می‌کردند، به عجز و لابه می‌پرداختند و انسانیت را اسیر نیروهایی کور و در چنگال تقدیر توصیف می‌کردند که گویی هیچ روزنۀ امیدی برای او وجود ندارد. سارویان با پرهیز کردن از عمل هر سه گروه، تنها به توصیف و بیان آن چیزی پرداخت که خود دیده و یا تجربه‌اش کرده بود و در این مسیر از چنان طنز ظریفی بهره می‌گرفت که خوانندگانش را از هر قشر و طبقه‌ای که بودند به شکلی ناخودآگاه مجذوب داستان می‌کرد. رئالیسمی محض که در عمق لایه‌های خود نقدی تمام‌عیار بر عملکرد ثروت و برتری‌جویی بخش سرمایه‌دار اما بی‌مسئولیت اجتماع وارد می‌کرد.

کمدی انسانی؛ پدیدارشناسی روح

سارویان نمایشنامه‌نویسی را در سال ۱۹۳۹ و با خلق اثر «قلب من در کوهساران است» آغاز کرد. نمایشنامه‌ای برگرفته از یکی از بهترین داستان‌های کوتاهش با نام «مردی با قلبی در کوهساران». نمایشنامه با بازتاب بسیار گسترده‌ای روبرو شد به خصوص از سوی جرج جین ناتان منتقد بسیار مشهور تئاتر در آن زمان و به دنبال آن موفقیتی بسیار عظیم‌تر با نمایشنامۀ «زمانۀ زندگی تو» نصیبش شد و در تاریخ ایالات متحده به عنوان نخستین اثری شناخته شد که همزمان دو جایزۀ منتقدین تئاتر و پولیتزر را برد اگرچه به دلیل نپذیرفتن جایزۀ پولیتزر این رکورد در حقیقت برای او ثبت نشد.

با وجود این موفقیت‌ها، سارویان در سال ۱۹۴۱ از فعالیت‌های تئاتر فاصله گرفت تا برای هالیوود سناریویی بنویسد که در نهایت منجر به خلق فیلمنامۀ «کمدی انسانی» شد. فیلمی که میکی رونی نقش اصلی آن را بر عهده گرفت و در سال ۱۹۴۳ جایزۀ اسکار بهترین داستان را برای سارویان به همراه داشت اما از آنجا که در زمان تهیۀ فیلم جنبه‌های تجاری آن بیشتر مورد توجه سازندگان قرار گرفت و نکات مورد نظر سارویان در داستان گنجانده نشد او به هیچ‌وجه از فیلم ساخته شده رضایت نداشت و حتا در زمان تهیۀ آن هالیوود را ترک‌کرد بنابراین تصمیم‌گرفت فیلمنامه را در قالب رمانی با همان نام بازنویسی کند که به خلق موفق‌ترین اثر بلند او منجر شد. رمانی که توسط بانو سیمین دانشور به زبان فارسی برگردانده شد و در ایران نیز با اقبالی گسترده روبرو گردید. داستان دربارۀ خانواده‌ای فقیر در آمریکای دوران جنگ جهانیست. تنها نان‌آور خانه به جنگ رفته بنابراین مشکلات مالی آن‌ها بیش از پیش رو به وخامت گذاشته. شخصیت اصلی داستان پسر چهارده سالۀ خانواده به نام هومر است که وظیفه‌اش رساندن نامه‌ها و تلگراف‌ها به خانواده‌های سربازان حاضر در جنگ است. نامه‌هایی حاوی مرگ، ناامیدی، عشق یا امید به آینده. جملات ساده و بی‌غل‌وغش داستان گاه چنان شکوهی در خود دارند که خواننده را دوباره و دوباره به بازخوانی رمان سارویان ترغیب می‌کنند. جملاتی در وصف حالات انسانی با معصومیتی کودکانه و قضاوتی خالص دربارۀ دریافت‌های غلط اجتماعی در بزرگسالی. سارویان در بخشی از این رمان می‌نویسد: « من دشمنی انسانی نمی‌شناسم. زیرا هیچ انسانی نمی‌تواند دشمن من باشد. دشمن هر که هست، از هر نژاد و به هر رنگی که هست، اصول عقایدش هر چقدر خطاست، باز دوست من است نه دشمن من. زیرا متفاوت از من نیست. جنگ من با او نیست بلکه با خاصیت و با خوئی است که در وجود اوست و من باید اول با چنان خوئی اگر در خود من هم هست بجنگم.» گویی این جملات سارویان که بر زبان هومر جاری می‌شوند تأییدی زیرپوستی بر آن چیزی هستند که هِگِل در بخشی از کتاب پدیدارشناسی روح بر آن صحه می‌گذارد زمانی که می‌گوید: «شَر، در نگاهِ ثابتی خانه دارد که شرارت را در تمام دور و اطراف خود می‌بیند.» شر، گاه همان نگاه ثابت به پدیده‌های اطراف و «وجود» است آنگاه که قادر نیست بی‌طرفی‌اش را در قضاوت آن پدیده‌ها حفظ‌کند. به عبارت دیگر، شاید مقصود کودکِ معصوم درونیِ سارویان، همانند افکار فلسفی هگل، متوجه همان چیزییست که نامش را فلسفۀ «بازتابندگی» گذاشته‌ایم؛ اینکه محکوم‌کردن وضعیتی خاص خود می‌تواند بخشی از همان وضعیت باشد، تنها کافیست که از آن سوی آینه به این پدیده یا وضعیت خاص نگریسته شود تا محور شر بودن نیز تغییر کند. یا در جای دیگری از رمان که زبانی چون سَنت اگزوپری در شازده کوچولو را اختیار می‌کند و می‌گوید: «فکر می‌کردم آدم وقتی بزرگ می‌شود هیچ‌وقت گریه نمی‌کند. اما حالا می‌فهمم که در حقیقت وقتی آدم بزرگ می‌شود و از ته و توی کارها سر در می‌آورد تازه گریه‌اش می‌گیرد و دلش به درد می‌آید.»

ازدواج، جنگ و دیگر هیچ

در همین اثتا، ازدواج و اوج‌گیری جنگ جهانی، زندگی او را وارد مسیر جدیدی کرد. با وجود اعتقاد راسخ به صلح، در اکتبر سال ۱۹۴۲ به ارتش فراخوانده شد و در عین حال چند ماه بعد با دختری زیبا و متمول به نام کارول مارکوس ازدواج‌کرد. کارول از دوستان نزدیک اونا اونیل، دختر یوجین اونیل نویسنده بود که در آن زمان برای ازدواج با چارلی چاپلین آماده می‌شد. پس از ازدواج ویلیام و کارول و تولد پسرشان آرام، سارویان برای پیوستن به جبهه‌های جنگ به انگلستان فرستاده شد. او با پایان جنگ در سال ۱۹۴۵ از ارتش مرخص‌شد اما همواره به اطرافیانش می‌گفت که به مدت سه سال با ارتش و سیستم ظالمانۀ آن مبارزه کرده و سرانجام در نبرد پیروز شده است.

اواخر دهۀ ۱۹۴۰ برای سارویان سال‌های بسیار سختی بود. او اگرچه در سال ۱۹۴۴ یکی از مجموعه داستان‌هایش با نام «عزیز دل» را عاشقانه به همسرش تقدیم می‌کند اما با تولد دخترشان لوسی در سال ۱۹۴۶ مراحل فروپاشی زندگی خانوادگی‌اش نیز آغاز می‌شود و از همان دوران، حرفۀ ادبی او نیز در سراشیبی سقوط قرار می‌گیرد. در آن زمان او به شکلی افراطی به الکل و قمار روی آورد، عاداتی بد که از دوران بحران اقتصادی در وجودش لانه کرده بودند و حالا با بروز بحرانی عمیق‌تر در روابط احساسی بار دیگر از درونش سربرآورده و بی‌شک هرچه بیشتر زمینۀ سقوط ازدواجش را فراهم‌کردند. به نظر می‌رسد که از آن پس سارویان هرگز نتوانست خود را از زیر بار سنگین روانی ازدواج ناموفق و سه سال زندگی ناهموار در ارتش و جنگ خلاص‌کند. با این حال اگرچه در حفاظت از روح و روان و جسم خود چندان موفق نبود اما در ابتدای دهۀ ۱۹۵۰ و پس از جدا شدن نهایی از همسرش تا حدی توانست زندگی ادبی خود را از خطر سقوط نجات‌دهد. پس از کوچ به شهر ساحلی مالیبو، در سال ۱۹۵۲ کتاب «دوچرخه سوار در بِوِرلی هیلز» را منتشر کرد؛ نخستین اثر از مجموعه تلاش‌های موفق او در نوشتن اتوبیوگرافی که به دوران کودکی و نوجوانی‌اش بازمی‌گشت و پس از آن رمانی به نام «مامان، دوستت دارم» که برای دخترش نوشته بود و به صورت سریالی در نشریۀ «ساتردِی ایونینگ پُست» چاپ می‌شد و همینطور مجموعه داستان «تمام زمبن و آسمانش» و کتابی هم برای پسرش با عنوان «پدر، تو احمقی» را به چاپ رساند.

او در سال ۱۹۵۸ بی‌آنکه هدف و برنامۀ مشخصی داشته باشد مالیبو را به مقصد اروپا ترک‌کرد. در ابتدا می‌خواست تاکستانی بخرد و برای همیشه نویسندگی را فراموش کند. به همین منظور مدت‌ها ماشین تحریر را از داخل جعبه‌اش بیرون نیاورد اما قمار کردن‌های پیاپی در شب‌های متوالی و نوشیدن‌های افراط‌گونه در نهایت تمام پول خرید تاکستان را بر باد داد و وقتی دست تقدیر سرانجام او را به شهر پاریس کشاند بار دیگر خود را در برابر چشم‌انداز نه چندان خوشایندی یافت که می‌بایست به آن تن می‌داد؛ نشستن در پشت ماشین تحریر و تلاش برای نوشتن جهت پرداخت بدهی‌های قمار. بخش دیگری از کتاب خاطراتش با نام «مُردن نه» حاصل همان دوران است. او در بخشی از این اتوبیوگرافی با همان لحن طنز همیشگی اما این بار به شکلی تلخ و گزنده می‌نویسد: «مطمئناً تمام آن پول‌ها را در قمار از دست ندادم. بخشی دیگر از آن را نوشیدم و در ضمن یک بارانی هم خریدم.»

سارویان دیگر مسافری متوقف نشدنی و همیشگی بود. هرگز برای مدتی طولانی در جایی ساکن نمی‌شد و به هر شهر و دیاری که وارد می‌شد طبیعتاً در بهترین و مجلل‌ترین هتل‌ها اقامت می‌گزید. افسردگی و حس نیاز به فراموشی او را به سمت و سوی خرج‌های گزاف و هنگفت سوق می‌داد که قمار و شرط‌بندی‌های مداوم بدترین بخش‌های آن بود و هر چه قمار می‌کرد باز هم نیاز بیشتری به انجام آن داشت، آنچنانکه خودش در کتاب خاطراتش ادعا می‌کند: «قمار، محوری اساسی بود؛ برای نوشتن، و همینطور زندگی‌کردن.» او ادعا می‌کرد که قمار بر کارش تأثیر مثبت می‌گذارد و اینکه بهترین داستان ها و نمایشنامه‌هایش را پس از شکست‌های سنگین در قمار خلق کرده است. اما در نهایت حجم بالای بدهی‌هایش زمینۀ توقف سفرهای او را فراهم‌کرد و سرانجام در یکی از محله‌های نه چندان قابل توجه پاریس در طبقۀ پنجم ساختمانی بدون آسانسور آپارتمانی دست و پا کرد تا درآن به شکلی بسیار جدی اما نه آنچنان با اشتیاق به نوشتن مشغول شود و بدهی‌هایش را بپردازد. جالب توجه آنکه نمایشنامه‌هایی که در این دوران خلق می‌کند اگرچه در آمریکا هیچ مورد توجه قرار نمی‌گیرند اما در کشورهای اروپای شرقی و به خصوص چکسلواکی بسیار مورد توجه قرار گرفته، به زبان آن‌ها ترجمه شده و دائماً توسط گروه‌های مختلف به صحنه می‌روند. ذائقۀ اروپاییان این بار بندباز جسور را از سقوط حتمی نجات می‌دهد.

سارویان به تدریج موفق شد وضعیت قمار و نوشیدن خود را تحت کنترلی منطقی درآورد و تا حد زیادی در هزینه‌هایش صرفه‌جویی کند اگرچه همواره لغزش‌هایی هم وجود داشت. او در سال ۱۹۶۷ دیگر با قدرت توانست ادعا کند که: «حالا دیگر آزاد هستم…. تمام بدهی‌هایم را پرداخته‌ام و زندگی‌ام را دوباره به دست آورده‌ام.» با پولی که از چاپ کتاب‌هایش به دست آورد توانست در شهر زادگاهش فرزنو نیز خانۀ ساده‌ای بخرد، به این ترتیب زمانی که در سفر نبود هر بخش از سال را در پاریس یا در فرزنو سپری می‌کرد. در اواخر دهۀ شصت میلادی با غربال‌کردن نوشته‌هایی که در طول سال‌ها روی هم انباشته شده بودند اما حاضر نشده بود آن‌ها را چاپ‌کند مجموعه‌ای گرد آورد که اشتیاق او به طنز را حتا در نام بلند این مجموعه هم می‌توان احساس‌کرد؛ مجموعه‌ای شامل تعدادی داستان، شعر، گفتگوهای درونی و افکار پراکنده که در طول سه دهه جمع آوری شده و در قالب کتابی با نام «فکر می‌کردم برای همیشه آن‌ها را نگه خواهم داشت، اما حالا مطمئن نیستم.» منتشر شد. مجموعه‌ای نامتقارن که بعضی از نوشته‌ها بسیار خوب و بعضی دیگر به شدت خسته‌کننده‌اند. او همچنین خلاقیت داستان‌نویسی و قدرت بالای خود در بیوگرافی‌نویسی را به هم آمیخت تا به نوشتن «نامه‌ها» بپردازد. مجموعه‌ای جالب توجه در ارتباط با افرادی گاه بسیار سرشناس و گاه بسیار معمولی که در گذشته با سارویان مرتبط بودند یا از نسل‌های بسیار پیشین که صرفاً حضورشان و یا آثارشان به شکلی خوب یا بد بر ذهن و زندگی او تأثیر گذاشته بودند، شخصیت‌هایی که بیشترشان در زمان نوشته‌شدن این مجموعه در قید حیات نبودند؛ از اونوره دو بالزاک گرفته تا آدولف هیتلر. در واقع او همواره تلاش کرده بود دربارۀ افرادی که در بخشی از زندگی به گفتۀ خودش «بیشترین احساس همذات‌پنداری» را نسبت به آن‌ها داشته چیزی بنویسد و حالا این خواسته به شکلی کاملاً واقع‌گرایانه و به شیوۀ ادبیِ خاصِ خودِ سارویان اتفاق افتاده بود. حالا دیگر اروپا به سرزمین اصلی او تبدیل شده بود. هرچه جهان ادبی آمریکا و مخاطبانش بیشتر به او کم‌توجهی نشان می‌داد ادبیات اروپا بیشتر او را در خود جذب می‌کرد. آن‌ها خواستار آثارش بودند و نمایشنامه‌هایش را در تئاتر و برنامه‌های تلویزیونی اجرا می‌کردند. در آن زمان نه فقط کشورهای چکسلواکی، لهستان و رومانی که مردمان آلمان، اسپانیا و فنلاند نیز دیگر او را به خوبی می‌شناختند. نمایشنامۀ «غارنشینان» او در میان نسل مبارز و آرمانگرای اروپایی که در راه احقاق حقوق اجتماعی مبارزه می‌کردند به یک نماد تبدیل شده بود.

اما هرچه سارویان پیرتر می‌شد، با به یاد آوردن خاطرات تلخ گذشته و مرور عادات بد و تجربیات دشوار، از لحن طنازانه و ظریف نوشته‌هایش کاسته می‌شد و طنز او جای خود را به تلخی و مرگ‌اندیشی می‌داد که نقطۀ اوج آن، چه در متن و چه در عنوان، ماهیت خود را در اثری که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد یعنی «آگهی‌های وفات» نشان‌داد. اثری که اگرچه در زبان و لحن با تمام شاهکارهای او تفاوت داشت اما رگه‌هایی عجیب از داستان‌پردازی در آن دیده می‌شد که پس از مدت‌ها نشریه‌ای آمریکایی مانند «نیویورک تایمز» به آن واکنش نشان داد و اثر را ستود. گویی آن‌ها پیش از همه دریافته بودند که دیگر آهسته آهسته باید خود را برای مراسم تدفین ویلیام سارویان بزرگ آماده کنند.

سارویان یک بار گفته بود که نوشتن برای او مثل زنده بودن در جذاب‌ترین حالت آن است. او در طول حدود پنجاه سال دوران نویسندگی‌اش، چه در زمانۀ خوب و چه در زمانۀ بد، چه آن زمان که اثری قوی ارائه می‌داد و چه در آن زمانه که آثارش چنگی به دل نمی‌زدند، در همه حال نویسنده‌ای متعهد باقی‌ماند. نویسنده‌ای که زبانش بیانگر خالص‌ترین احساسات بشردوستانه بود. نویسنده‌ای که به گفتۀ خودش نوشته‌هایش هرگز خارج از وجود او معنا و تفسیری مجزا پیدا نمی‌کردند. نویسنده‌ای که گاه کار شاعران را می‌کرد اگرچه تعهدی به فُرم‌های ادبی رایج نشان نمی‌داد. او در جهان داستانی خود هرگز به دنبال برانگیختن بیهودۀ احساسات خواننده یا به وجود آوردن هیجانی کاذب نبود. او هرگز در داستان‌های خود در صدد خلق شخصیتی قدرتمند و به یادماندنی برنیامد تا به واسطۀ جذابیت آن‌ها به شهرت و ثروت برسد. ادبیات برای او جهانی انسانی بود نه جایگاه استفاده از ابزار برای خلق ابر قهرمانان قلابی. وقتی در همان سال‌های آخر دهۀ ۱۹۷۰ یکی از ناشران رمانی را برای او فرستاد تا درباره‌اش نظر بدهد، پس از خواندن کتاب پاسخ داد که کتاب بدی نیست اما در ارتباط با افرادیست خاص و با چنان روشی خاص نوشته شده که کلیت رمان را بی‌معنا و مفهوم می‌کند. او در نوشته‌های خود از ادبیاتی ساده و روان بهره می‌گرفت که اگر چه عمقی شاعرانه داشت اما هرگز قابل سفسطه‌کردن نبود. پیچیدگی داستان‌های او در عمق روایات جریان داشت و همواره از کلیشه دوری می‌کرد.

سارویان همواره در مورد پزشکان حس بی‌اعتمادی روستایی‌مآبانه‌ای داشت و به‌ندرت به آنان مراجعه می‌کرد. مبارزه با بیماری برای او دقیقاً به مثابه نبرد با تقدیر یا مشیتی بود که آسمان برایش ترتیب داده بود یا چیزی شبیه به جنگ با تمام بدشانسی‌هایی که زندگی از ابتدای تولد بر سرش آوار کرده بود. وقتی برای آخرین بار در سال ۱۹۸۰ به اروپا سفر کرد و به ناچار نزد پزشک رفت دیگر بیماری سرطان تمام وجودش را گرفته بود. در ماه می سال ۱۹۸۱، پنج روز پیش از مرگ، اگرچه تلخیِ سنگینی در پسِ آنچه که بر زبان می‌آورد نهفته بود اما باز هم دست از آن شوخی‌های همیشگی نکشید و در حالی که تلفنی با خبرگزاری «آسوشیتد پرس» صحبت می‌کرد گفت: «می‌دونم که همه روزی می‌میرن اما نمی‌دونم چرا همیشه فکر می‌کردم که خودم یک استثنا هستم. حالا بعد از این دیگه قراره چه بلایی سرم بیاد؟!»

پس از مرگ، نشریۀ «نیویورک تایمز» ضمن ادای احترام سخاوتمندانه و ستایش نبوغ او، سارویان را به‌طور خلاصه اینگونه توصیف‌کرد: «کودکی یتیم با روحی آسیب‌دیده و احساس طرد شدگی، انسانی در عطش دریافت عشق و مملو از استعداد و نبوغ». نشریۀ «تایمز لندن» نیز تمام تلاش خود را فقط در ستایش اتوبیوگرافی‌هایی که در نیمۀ دوم زندگی نگاشته بود به کار برد و مجلۀ «تایم»- دشمن دیرینۀ سارویان- نیز نوشت: «سهولت و جذابیت بسیاری از داستان‌های او الهام‌بخش نویسندگان نسل جوان خواهد بود. ورای تمامی نقدهای وارده، نوشته‌های سارویان بی‌گمان میراثی ارزنده به شمار می‌آیند.»

روح شرقی سرگردان

سارویان اگرچه دور از جامعۀ روشنفکران ارمنی و در آمریکا به دنیا آمد، با زبان انگلیسی رشد کرد و به همان زبان نیز می‌نوشت اما بعدها ارتباط روحی عمیقی با سرزمین مادری والدین خود و ارامنۀ سراسر جهان پبدا کرد. او با تمام وجود ارامنه و تاریخشان را می‌ستود و در وجود آن‌ها و مسیر تاریخی که پشت سر گذاشته بودند حقیقتاً همان چیزی را می‌دید که خود در طول زندگی دشوار و ناهموارش تجربه کرده و در نوشته‌هایش از آن سخن گفته بود؛ مبارزه با بی‌رحمی‌های زندگی و روزگار، تلاش برای حفظ شرافت و کرامت انسانی و امید برای ساختن جهانی بهتر و زیباتر. او شیفتۀ صمیمیت شرقی مردم ارمنستان و جمع‌گرایی و نشاط موجود در روابط اجتماعی آنان بود و این شیفتگی تا آنجا ادامه پیدا کرد که در نهایت، گویی برای کشف هویت و حقیقت وجودی خود، به این سرزمین سفر کرد و مدتی را در آنجا گذراند. سارویان وقتی دربارۀ روح نویسندگی خود صحبت می‌کرد می‌گفت: «اگرچه من به زبان انگلیسی می‌نویسم، و با وجود این حقیقت که یک آمریکایی هستم اما خودم را نویسنده‌ای ارمنی در نظر می‌گیرم. کلماتی که به کار می‌برم انگلیسی هستند، جهان پیرامونی که درباره‌اش می‌نویسم آمریکاییست، اما روحم، آنچه که من را وادار به نوشتن می‌کند، ارمنیست. این نشان می‌دهد که من نویسنده‌ای ارمنی هستم و با تمام وجود افتخار می‌کنم که بخشی از خانوادۀ نویسندگان ارمنی به شمار می‌روم.» او برای یافتن ارامنه و حشر و نشر با آنان به هر سرزمینی که حضور داشتند سفر می‌کرد و تا می‌توانست با آنان می‌آمیخت و حتا در این مسیر در تابستان ۱۹۷۲ گذارش به ایران نیز افتاد که در طول آن سفر برای میزبانان خود خاطراتی بسیار جالب‌توجه بر جای‌گذاشت. اما شاید بتوان اوج علاقه و شیفتگی او به ارامنه را در خطوطی از کتاب «دم و بازدم» پیدا کرد. خطوطی که خیلی زود شکل شعر به خود گرفتند و بخشی پر رنگ از هویت جاودان ادبی ویلیام سارویان بزرگ- مشهور به «غول مهربان»- را شکل دادند:

 

دوست دارم به تماشای هر قدرتی بنشینم که سرِ نابودی این قوم را دارد،

این قبیلۀ کوچک،

آدم‌های بی‌اهمیتی که تاریخشان به پایان رسیده،

قومی که جنگیده و بازندۀ این جنگ‌ها بوده،

قومی که خانه و کاشانه‌شان ویران شده،

قومی که ادبیاتشان نخوانده مانده،

که موسیقی‌شان ناشنیده مانده،

که دیگر دعاهایشان مستجاب نمی‌شود.

ادامه بدهید، این قوم را نابود کنید؛

ارمنستان را نابود کنید؛

ببینید آیا می‌توانید چنین کاری کنید؟!

آن‌ها را از خانه‌هایشان به بیابان‌ها تبعید کنید.

به آن‌ها آب و نان ندهید.

خانه‌ها و کلیساهایشان را ویران کنید.

بعد، اگر این‌ها باز نخندیدند.

اگر این‌ها دوباره آواز نخواندند.

اگر دوباره نیایش نکردند.

چرا که وقتی

در هر جای دنیا

دو تن از آن‌ها با هم روبرو شوند،

خواهید دید که ارمنستان تازه‌ای بر پا کنند.

 

 

منابع:

۱- A Biographical Sketch by Brian Darwent, Frodsham, England, November 1983

۲ The Times of His Life by James R. Kincaid, Jan.2003, The New York Times

۳ The Necropolis of William Saroyan by Keith Abbott, September 1987, Los Angeles Times

۴- Words on Plays by Elizabeth Brodersen, Jessica Werner, Paul Walsh, Carolyn Joy Lenske, 2004, American Conservatory Theatre.

۵- بهزاد قادری، مقدمۀ کتاب «نام من آرام است»، انتشارات سپیدۀ سحر، چاپ اول، بهار ۱۳۸۲٫

 

گردآوری و ترجمه: علی صنعوی

0/5 ( 0 نظر )
ادامه مطلب
تبلیغات
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *