با ما همراه باشید

ادبیات

رستاخیز یک زندگی

همه‌چیز از دم و بازدم آغاز می‌شود، و دیگر پایان نمی‌گیرد. لحظه‌ای از پسِ لحظه‌ای دیگر. دمِ نفس‌هایت و باز هم بازدم، و دیدن، شنیدن، بو کشیدن، لمس‌کردن، چشیدن، حرکت‌کردن، خوابیدن، بیدار شدن، روزی از پسِ روزی دیگر، سالی از پسِ سالی دیگر، تا به اکنون برسی، به این لحظه؛ لحظۀ بودنت، و به آخرین لحظه، که غم‌انگیزترین است و در عین حال پر افتخارترین، چرا که ما به یاد می‌آوریم، و من به یاد می‌آورم که همواره در میان لحظاتی مُرده زیسته‌ام. لحظاتی که دیگر برایم مُرده نیستند چرا که آن‌ها را به یاد می‌آورم. لحظات زیستن در میان افرادی که اکنون مُرده‌اند. زیستن به عنوان بخشی از سیلانی که دیگر یک خاطره است، خاطره‌ای از خودم و این زمین. خاطره‌ای هر روزه از خیابانی که از آن می‌گذشتم و مردمی که از سمت مقابل از برابرم عبور می‌کردند و می‌رفتند. اتومبیل‌هایی که از مقابلم می‌گذشتند؛ انواع مدل‌های ساکسون ، دورت یا ماکسوِل و اتومبیل‌های شهری دیگر و تِرَن‌ها، اسب‌ها، کالسکه‌ها و گاری‌ها، و خودم، پسرکی کوچک، در حال گذر از خیابان، سَرزنده به نوعی، در مسیر رفتن به جایی.
پسرک در ابتدا روزنامه می‌فروخت. چرا که می‌خواست کاری انجام دهد. در خیابان‌های شهر می‌ایستاد و اخبار جهان را با صدای بلند فریاد می‌زد. عادت کرده بود که با صدایی اینچنین بلند فریاد بزند، و نیازمند به این عادت بود تا با صدایی اینچنین بلند فریاد بزند. می‌خواست فراموش‌کند که قرار است فقط پسرکی روزنامه‌فروش باشد. تصورش این بود که فقط قرار است فریاد بزند تا به همۀ مردم شهر بفهماند در جهان نکبت‌بارشان چه چیز در حال وقوع است. عادت داشت که مثل یک گربۀ ولگرد در مسیر خیابان بالا و پایین برود و به همۀ مکان‌ها سرک بکشد؛ از رستوران‌ها و سالن‌های مشروب‌فروشی تا طبقات بالای روسپی‌خانه‌ها و قمارخانه‌ها. همه‌جا سرک بکشد و آن‌ها را ببیند. چهره‌هایشان را ببیند. چهره های آنان که همزمان با او در جهان زنده بودند و نفس می‌کشیدند. می‌خواست رخسار آنان را ببیند. می‌خواست فُرم صورت‌هایشان را ببیند. چهرۀ روسپی‌های پیر، نحوۀ صحبت‌کردنشان، بوی مکان های زشت و حقیر، فضای ملال‌آور تمامی آن ساختمان‌های فاسد و کهنه، می‌خواست همۀ آن‌ها را ببیند، هر چیز که در زمانه و زندگی‌اش بود، هر چیز که بخشی از او بود، می‌خواست همه را ببیند. خیابان‌های شهر را بالا و پایین می‌رفت، می‌دید و بو می‌کشید، حرف می‌زد، اخبار مهم جهان را فریاد می‌زد، نفس را با دم فرو می‌داد و با بازدم بیرون، حرکت جریان خون در رگ‌هایش با ریتم امواج دریا، آمدن و رفتن، آمدن تا ساحل خویشتن و عقب نشستن تا دریای بی‌خود شدن، دم و زندگی تازه، بازدم و مرگی نو، و پسرکی در خیابان‌های شهر، در حال راه رفتن مانند گربه‌های آواره در محله، و فریاد زدن تیتر اخبار مهم جهان.
شهر، زشت و بدقواره بود اما هستی پسرک با شکوه بود و عاری از هر زشتی. دست‌هایش از غبار و کثیفی شهر سیاه بودند و صورتش نیز همینطور، اما زنده بودن، نفس‌کشیدن و راه رفتن با شکوه بود. هرآنچه در جهان اتفاق می‌افتاد با شکوه بود، از روزی به روز دیگر، هر روز تیتر خبرهایی تازه، هر روز حوادثی جدید، هر روز اتفاقاتی نو.
در تابستان هوا به شدت گرم بود و جسمش در عطشِ کمی آب هندوانه، در اشتیاق سایه‌ای حاصل از انبوه برگ درختان و خنکای جریان آرام نهری در گذر، اما او باید همیشه در خیابان‌های شهر می‌ماند و فریاد می‌زد. جایگاه او این بود و او هم برای خود مَردی بود، و خیابان‌های شهر را همیشه به همان شکلی می‌خواست که باید می‌بود، اگر راهش این بود روش او نیز چنین بود. او در مسیر کشف هویت شهر بود، به نوعی. عادت داشت به افراد ثروتمندی که پشت میز رستوران‌های سطح بالا می‌نشستند و بستنی می‌خوردند خیره شود، و همینطور به پنکه‌های برقی که برای آنان نسیم مصنوعی تولید می‌کردند. عادت داشت به آنان نگاه کند، به همان‌ها که شهر و آنچه را که در آن بود نادیده می‌گرفتند، همان‌ها که هرگز به دل شهر قدم نمی‌گذاشتند و بخشی از آن نمی‌شدند. و معمولاً دیدن این صحنه‌ها او را به دیوانگی می‌کشاند. می‌گفت: «ای خوک‌ها! شما هر چه می‌خواهید به دست می‌آورید، همه‌چیز را به دست می‌آورید. اما شما از مکانی که در آن نشسته‌اید چه می‌دانید؟ از این شهر چه می‌دانید؟ از من چه می‌دانید؟ وقتی هر یک از شما با چشمان باز به این مکان نگاه می‌کنید، دربارۀ آن چه می‌دانید؟» و او معمولاً در روزهای تابستان به بار کریستال می‌رفت و به تماشای مرد چاقی می‌نشست که تمام مدت روز را روی یک صندلی در خواب می‌گذراند، مردی کوه‌پیکر، با صورت و جسمی که در قالب آن زندگی می‌کرد و نفس می‌کشید، و تمام طول روزهای تابستان را در خواب می‌گذراند. این مرد چه خوابی می‌دید؟ این مرد چاق صد و چهل کیلویی در خواب چه می‌دید؟ چه رویایی می‌دید وقتی در گوشه‌ای از سالن بار روی یک صندلی نشسته بود و بر خلاف مردان دیگر حاضر در آنجا نه پوکر بازی می‌کرد و نه پینوکِل؟ وقتی فقط می‌خوابید و می‌خوابید و گاه با حرکت دست، مگس‌ها را از روی صورت چاقش می‌راند چه رویایی می‌دید؟ در آن مکان چه چیزی برای رویاپردازی‌های او وجود داشت؟ با جسمی اینچنین فربه در خواب چه می‌دید؟ و در میان چربی‌های به هم تنیدۀ جسمش چه چیزی پنهان بود؟ چه وقاری یا چه بی‌قوارگی؟ و پسرک عادت داشت که به آن بار برود و مانند مردان حاضر در آنجا بر زمین تفی بیندازد و بعد به تماشای آن مرد چاق مغروق در عالم خواب بنشیند و تلاش‌کند تا ماهیت آن خواب را کشف‌کند. و در آن حال معمولاً از خود می‌پرسید: «آیا این مرد چاق هم زنده است؟ آیا این شیء به خواب رفتۀ بزرگ و تنومند زنده است؟ مثل من؟»
زمستان که می‌رسید دیگر مرد چاق را نمی‌دید. حضور او فقط منوط به روزهای تابستان بود. مرد چاق مثل حرارت خورشید بود. بسیار نزدیک به همه‌چیز، بسیار نزدیک‌تر از همه چیز، حتا از خواب، یا مگس‌های رقصان سرگرم پرواز در حوالی بینی مَرد. در زمستان هوا سرد می‌شد و باران بسیار می‌بارید. قطرات باران بر جسم پسرک فرود می‌آمدند و لباس‌هایش سراسر خیس می‌شدند اما او هرگز از باران فرار نمی‌کرد، و او باز هم در خیابان‌های شهر پرسه می‌زد، و به دنبال هر چیزی می‌گشت که در شهر بود، چیزهایی که دیگران هیچ یک تلاش نمی‌کردند آن‌ها را ببینند، و همچنان به درون فضاهای زشت و زنندۀ شهر قدم می‌گذاشت تا ببیند چهره‌های آن افراد به هنگام بارش باران چگونه است، تا ببیند چگونه باران سیمای آن افراد را تغییر می‌دهد، جسمش زیر باران خیس می‌شد اما همچنان از مکانی به مکان دیگر می‌رفت و در شهر پرسه می‌زد، تیتر اخبار را فریاد می‌زد و آنچه را که در جهان در حال وقوع بود با صدای بلند برای مردم بازگو می‌کرد.
من آن کودک بودم و آن کودک اکنون مرده است. اما آن زمان که دیگر سایۀ من در پیاده‌روهای شهر نباشد، پسرک بار دیگر در شهر پرسه خواهد زد، و اگر همان پسرک نباشد پسرکِ دیگری خواهد بود، دوباره به شکل خودم، پسرکی دیگر که زنده است و در زمین زندگی می‌کند، در جستجوی حقیقت اصلی صحنۀ زندگی، در جستجوی سکون و قطعیتی میان آنچه در حرکت است و مبهم می‌نماید.
سالن نمایش، اگرچه در میان شهر، اما چون کهکشانی جدا از این جهان بود، و او به درون تاریکی سالن قدم می‌گذاشت، و آنجا، در میان تصاویر ساختگی و متحرک از انسان‌ها بر روی پرده، در جستجوی هویت واقعی شهر خود بود، در جستجوی معنایی حقیقی از خودش، در جستجوی حقیقت تمام زندگی‌ها. او چشمان آن انسان‌ها را در قاب متحرک تصاویر دید: «در حالی که لندن می‌خوابد» . او دستان لاغر و نزار آن مرد دزد را دید که چگونه از سر اجبار با تبهکاری عجین شده بودند: «ژان والژان» . و او چشمان شهوت‌زدۀ مردم را دوخته شده به پردۀ تصاویر متحرک دید. در میان فضای تاریک آن کهکشان دروغ که خود را پیش چشمان او آشکار می‌کرد اشباح سرگردان انسان‌هایی را می‌دید که در سکوت سالن می‌آمدند و می‌رفتند و سایه‌هایی ترسناک از خود بر جای می‌گذاشتند: «مطب دکتر کالیگاری» . او دریای بی‌کران را دید، شلاق ضربات امواج بر صخره‌ها، پرواز پرندگان، چمنزاران وسیع و گلۀ اسبان، شهر نیویورک و جمعیت کثیر مردمان در حال رفت و آمد در آن، قطارهای هیولاوار، کشتی‌های غلطان در میان امواج، مردان در حال رژه به سوی میادین جنگ و تصاویر یورش گروهی پیاده‌نظام به خطوط پیاده‌نظام دیگر: «تولد یک ملت» . و نشسته در مکان اختفای خود در سالن نمایش فیلم، همراه با تصاویر، قدم به خانه‌های ثروتمندان می‌گذاشت، آن‌ها را می‌دید، زنان و مردانشان را، سقف‌های بلند عمارت‌هایشان، راه‌پله‌های عظیم مرمرین، مبلمان‌های خیال‌انگیز، حمام‌های بزرگ، میزهای طویل انباشته از انواع غذاها، مردمان ثروتمند در حال خندیدن، خوردن و آشامیدن، و سپس دوباره برگشتن به همان محل اختفای خود در سالن تاریک، دیدن مردی که از زیر چشم زنی را می‌پاید، و خودش که با دقت نگاه می‌کرد تا این مسائل را بفهمد، یکی تعقیب می‌کرد و دیگری در گریز بود، و او احساس می‌کرد که شهوت انسانی در وجودش جان می‌گیرد، میلی غریب به دوست‌داشتنی‌ترین اشکال زنانه، تصویر زنی مشهور با شانه‌هایی سپید و پاهایی درشت و شکیل، و میلی غریب به سمت او، میلی غریب در وجود خود او، پسرکی ده ساله، نشسته در محل اختفای خود در سالن تاریک.
پسرک حالا مُرده اما وجودش مرگ‌ناپذیر است، خیره شده به تصویر جادویی یک بوسه، مجذوب آغوش دیوانه‌وار یک زن و مرد، پیاده‌روی در تنهایی پس از بیرون آمدن از سالن نمایش، مجنون و در اشتیاق شدید به زندگی، و رفتن به مدرسه‌ای که عمق دانش در آن بسیار کم بود؛ با خود می‌گفت: «سعی نکنید من را آموزش دهید. بروید به احمق‌ها چیزی بیاموزید. سعی نکنید نکته‌ای به من بگویید. من همه‌چیز را بی‌واسطه آموخته‌ام. همه‌چیز را از درون حفره‌های تاریک این شهر، از زشتی‌های آمیخته با چیزهای دوست‌داشتنی‌اش آموخته‌ام. دو ضربدر دو یعنی میلیون‌ها؛ میلیون‌ها تنهایی و لرزیدن از سرما و گرسنگی در سرتاسر زمین، میلیون‌ها ناله و فغان همزمان در سرتاسر جهان، و تلاش برای کشف آن صداها. سعی نکنید به من چیزی بیاموزید. من همۀ آن‌ها را خودم به تنهایی کشف خواهم‌کرد.»
می‌گفت: «دانیِل بون ؟ دربارۀ او به من چیزی نگویید. من او را خوب می‌شناسم. مردی که سرحدات ایالت کنتاکی را پیاده طی کرد و افتخار کشتن یک خرس هم نصیبش شد. لینکلن ؟ آدمِ بزرگی که مسیر زندگی‌اش را پیاده طی کرد. مردی که به همه‌چیز طوری نگاه می‌کرد که گویی برای آن‌ها دل می‌سوزاند. مردی با چهره‌ای درست شبیه یک انسان. تمام زمین‌های اطراف شهر پوشیده از جسد انسان بود، انسان‌هایی که او دوستشان داشت اما خودش هنوز زنده بود. از من نخواه که سخنرانی مشهور این مرد را از بر کنم. من همه‌چیز را درباره‌اش می‌دانم، از روش ایستادنش تا روشی که کلمات را از وجودش بیرون می‌کشید. من همه‌چیز را می‌دانم.»
او عادت داشت هر روز پیش از سپیده‌دم از خواب بیدار شود و تا نانوایی سَن خواکین پیاده برود. استشمام بوی نان تازه پخته شده حس خوبی داشت، و همینطور دیدن دستگاهی که قرص‌های نان را در کاغذهای مومی می‌پیچید. پسرک معمولاً می‌گفت: «یک مقدار خرده نان برای خوراک جوجه‌هایمان می‌خواهم.» و مَردِ مهمی که با کت و شلواری تمیز و زیبا در آن مغازه ایستاده بود معمولاً به او لبخند می‌زد. و مرد مهم معمولاً می‌پرسید: «شما چه نوع جوجه‌ای در خانه نگه می‌دارید پسر جان؟» و مرد مهم لبخند زیبایی تحویل پسرک می‌داد و به این ترتیب حرف‌هایش توهین و تحقیر به حساب نمی‌آمدند. و پسرک هرگز نباید به مرد می‌گفت که او و برادران و خواهرانش خودشان آن تکه ریزه‌های نان را می‌خورند. فقط همانطور آرام کنار انبارک نان می‌ایستاد و هیچ‌چیز نمی‌گفت، حتا از مرد نمی‌خواست که بهترین تکه‌های نانش را به او بدهد، و مرد مهم این مسئله را خوب می‌فهمید، او بهترین تکه‌های نان را انتخاب می‌کرد و درون سبدی که پسرک آن را باز نگه داشته بود قرار می‌داد. اگر هم پیش می‌آمد که مرد مهم تکه نان‌های بدی را در سبد او قرار دهد باز هم پسرک چیزی نمی‌گفت، لحظه‌ای بعد، مَرد تکه‌های بد را از سبد پسرک بیرون می‌آورد و به داخل انبارک نان بازمی‌گرداند. مرد می‌گفت: «ممکنه جوجه‌های شما این تکه‌ها را دوست نداشته باشند.» و پسرک باز هم چیزی نمی‌گفت. او فقط لبخند می‌زد. تکه نان‌هایی که مرد مغازه‌دار در سبد او می‌گذاشت خوب بودند، نه آنقدرها برشته، گاه بسیار تازه، و حتا گاهی هنوز گرم بودند، آن نان‌ها تنها چیزهایی بودند که از ماشین‌های پخت بیرون می‌آمدند و این فقط ثروتمندان نبودند که از آن‌ها بهره می‌بردند. نان‌های شهر همگی از یک نوع خمیر درست می‌شدند، در یک تنور پخته می‌شدند، و تنها زمانی که از تنور بیرون می‌آمدند بخشی از آن‌ها خوراک جوجه نامیده می‌شدند که یک گونی از آن‌ها را می‌شد به بیست و پنج سِنت خریداری کرد. اما مردِ مهم هیچ‌وقت پسرک را تحقیر نکرد. شاید خودِ او روزگاری معنای فقر را درک کرده بود. شاید خودِ او هم مثل پسرک می‌فهمید گرسنگی و زجر برای پیدا کردن یک تکه نان چه مفهومی دارد. او انسان شوخ‌طبعی بود؛ همیشه دربارۀ جوجه‌ها از پسرک می‌پرسید اما می‌دانست که در خانۀ آن‌ها از جوجه خبری نیست، او همیشه بهترین تکه‌‌های نان را برای پسرک می‌گذاشت.
تکه نانی برای خوردن، و سپس او می‌توانست بار دیگر به درون خیابان‌های شهر برود و فریاد بزند. تکه نانی برای آنکه به وجودش قوام ببخشد، برای آنکه به خشمش قوت ببخشد، برای آنکه وجود خود را از نیرویی انباشته کند تا بتواند فریاد خشمش را بر سرِ جهان آوار کند. تکه نانی برای آنکه او را به سمت مرگ ببرد و باز به زندگی برگرداند، برای دم، و بازدم، تا شعلۀ زندگی را درون او روشن نگه دارد. با خود می‌گفت: «خوراک جوجه که خجالت ندارد. ما آن را می‌خوریم. مطمئناً، مطمئناً خوردن چنین چیزی برای ثروتمندان چندان مناسب نیست. تعداد نفرات در خانۀ ما زیاد است. ما تمام این تکه نان‌ها را می‌خوریم، حتا خرده ریزه‌های آن را. ما حتا ذره‌ای به این مسئله اهمیت نمی‌دهیم. ما تمام آن خرده نان‌ها را در شکممان می‌ریزیم. یک سبد غذای جوجه را می‌خوریم. ما می‌دانیم که فقیر هستیم. وقتی باد شروع به وزیدن می‌کند تمام چهارچوب خانه‌مان به لرزه درمی‌آید ولی خودمان نمی‌لرزیم. ما می‌توانیم تکه نان‌هایی را بخوریم که برای ثروتمندان چندان مناسب نیستند. ما تکه نان‌های خشک را در شکممان می‌ریزیم. تکه نان‌هایی که برای جوجه‌ها خیلی مناسب هستند. این زندگی ماست. مطمئناً ما چنین چیزهایی می‌خوریم و از این کار خجالت نمی‌کشیم. ما با پولی زندگی می‌کنیم که از فروختن روزنامه به دست می‌آوریم. سقف خانه‌مان چکه می‌کند و ماهیتابه‌ای در محل چکه، روی زمین گذاشته‌ایم تا آب در آن جمع‌شود اما ما همگی در آن خانه زندگی می‌کنیم، ما همگی زنده هستیم، کف خانه‌مان وقتی بر آن راه می‌رویم شکم می‌دهد و خانه پر از جیرجیرک، عنکبوت و موش است، اما ما در آن خانه هستیم و در آن زندگی می‌کنیم. ما این تکه نان‌ها را می‌خوریم که چندان برای ثروتمندان مناسب نیستند. همین تکه نان‌هایی که شما نامشان را گذاشته‌اید خوراک جوجه.»
راه رفتن و راه رفتن، تا اینکه تصویر پسرک محو می‌شود، و حالا آن پسرک خود من هستم؛ اما در قالب شخصی دیگر، نه دیگر همان پسرک. و لحظات، دیگر همین لحظات هستند؛ اکنون، لحظۀ مرور خاطراتم. درخت انجیری که او به آن عشق می‌ورزید: در میان تمام چیزهای مطبوع و زیبا، در نظر او آن درخت از هر چیز دیگر برازنده‌تر بود. در زمستان آن درخت بی‌برگ، استوار در جای خود ایستاده بود، رقصان در باد، همچون مجسمه‌ای سپید از رقصندۀ باله. با آمدن فصل بهار برگ‌های تازه بر شاخه‌های خشک درخت آشکار می‌شدند. خورشید، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و حرارت نیز بیشتر. و پسرک از درخت بالا می‌رفت و انجیرهای چاق و چلۀ شیرین را می‌خورد. مثل این بود که آن زن سفیدپوش دوست‌داشتنی بر لبان او بوسه‌ای نشانده باشد.
اما او همیشه به شهر بازمی‌گشت، به همان جایگاه انسانی گذشته، به خیابان‌ها، میان ساختمان‌ها، درها و پنجره‌ها، سالن‌ها، سقف‌ها و کف‌ها، دوباره به گوشه‌های نهان و تاریک سالن نمایش زندگی بازمی‌گشت، جایی که انسان‌ها زندگی‌هایشان را قطره قطره هدر می‌دادند، بازگشت دوباره به جنب و جوش و خیل عظیم جمعیت در حال گذر در خیابان‌ها، به تختخواب‌ها، صندلی‌ها و گرمخانه‌ها، دور از درخت انجیر محبوبش، دور از چمنزارها و نهرها. آن درخت انجیر برایش بازمانده‌ای از زمینی دیگر بود، زمینی کهن‌تر و دوست‌داشتنی‌تر، زمینی با صلابت، زمینی آرام، زمینی نشان‌دهندۀ شکوه خداوندی. زمینی از جنس آب، خاک، آسمان و زمانی که در گذشته وجود داشت، زمینِ مکان‌های بزرگ تاریخی، زمین خاموش به زیر تابش خورشید باستانی، زمینِ رُم، آتن، قاهره، و رقص درخت انجیر سفید. او با درخت حرف می‌زد، لب‌ ورمی‌چید و خود را به کنار شاخه‌های دلنواز آن می رساند. می‌گفت: «بخشی از وجود تو بودن، بخشی از زمانِ تو بودن، آنجا بودن، در جهان کهن، و همینجا در کنار تو بودن، و خوردن میوه‌ات، احساس‌کردن استقامت تو، جنب و جوش من همراه با تو در حالی که می رقصی، خودم، تنها در این جهان، فقط با تو، درخت من، مثل این است که درونم چیزی از تو وجود داشته باشد.»
مرگ، مرگ، درخت و پسر، آن دو هنوز و برای همیشه زنده هستند، جنب و جوش آرام درخت سپید در حال رقص، و پسر با زبان بی‌زبانی با درخت صحبت می‌کرد، به زبان غیر قابل تکلم؛ می‌گفت: «تو ای سوگلی دوست‌داشتنی زمین! خیابان‌های شهر در انتظار من هستند، لحظۀ موعود، من را دوباره می‌خواند. می‌خواهد که به شهر برگردم.» و او دوباره در خیابان‌های شهر بود، فریاد می‌زد که ده هزار نفر از هون ها نابود شده‌اند. از خود می‌پرسید: «هون‌ها؟ منظورت از هون‌ها چیست؟ آن‌ها انسان هستند، اینطور نیست؟ پس بگویید که من هم یک هون هستم. برای من هم نامی انتخاب کنید اگر آن‌ها که در حال مردن هستند نامی دارند.» و می‌دید مردمانی که در شهر قدم می‌زنند لبخند بر لب دارند و با لذت از اخبار خوب صحبت می‌کنند. خودِ او هم از اخبار خوب استقبال می‌کرد چرا که کمک می‌کرد روزنامه‌های بیشتری بفروشد، اما وقتی کارِ فریاد زدن به پایان می‌رسید و او دوباره به خودش تبدیل می‌شد، معمولاً به یاد آن ده هزار نفری می‌افتاد که از زندگی ساقط شده و به مرگی خشن محکوم شده بودند، گرفته شدن هستی یک انسان در زمانۀ خودش، هر یک انسانی درست مثل خود او، شاید یک پسرک، دقیقاً مانند خود او، که خونریزی می‌کند، دعا می‌کند، ناله می‌کند، می‌گرید و زندگی را به یاد می‌آورد آنچنانکه همۀ انسان‌های در حال مرگ به یاد می‌آورند، آن را می‌خواهند، دهنک می زنند تا نفس بکشند، با دَم هوا را به درون می‌دهند و با بازدم به بیرون، زندگی‌کردن و مُردن، اما همواره به نوعی زندگی‌کردن، سراسیمه شدن، ترسیدن، ده هزار چهره که ناگهان با دیدن هیولای جنگ یکّه می‌خورند. ماهیت جانورخوی انسان که در عین حال می‌تواند خدای‌گونه نیز باشد.
هیچ کلماتی وجود نداشتند که بتوان با آن‌ها خشم درونی او را توصیف کرد. تنها کاری که می‌توانست انجام دهد فریاد زدن بود، اما حتا با گذشت این زمان طولانی باز هم نمی‌توانم جنگ را آنطور ببینم که مورخان آن را در نظر می‌گیرند. لحظه‌ای موفقیت‌آمیز در بسته شدن نطفه، جنین من را به مسیری کشاند که به این شکل و فُرم درآیم، به همین شکل در این لحظۀ یگانه‌ای که در آن هستم، لحظۀ اکنون، لحظۀ بودنم در این اتاق کوچک، تنهای تنها، همچون همیشه، و در حال به یاد آوردن آن پسرک، احیا کردن او، زنده کردنش، و اینکه نمی‌توانم جنگ را آنطور ببینم که مورخان به آن می‌نگرند، آن آدم‌های باهوش تحصیل‌کرده که همۀ وقایع را بر اساس حقایق مورد مطالعه قرار می‌دهند و به جنگ تنها و تنها به عنوان واقعه‌ای بزرگ نگاه می‌کنند، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین حوادث در افسانۀ شکل‌گیری بشریت، مانند چیزی معمولی از آن یاد می‌کنند، واقعه‌ای عادی که فقط تعداد زیادی انسان را درگیر کرده است. من نمی‌توانم مانند آن‌ها به جنگ نگاه‌کنم. هر چند من هم به عنوان واقعه‌ای بزرگ به جنگ می‌نگرم اما آن را به واحدهای کوچکتری می‌شکنم، واحدهای کوچکی متشکل از هر یک از انسان‌ها در یک لحظۀ مشخص و خاص. من جنگ را چون هیولایی بزرگ و مهیب می‌بینم که هر انسان را به صورت واحدی منفک درگیر خود می‌کند. من جنگ را مانند مرگ می‌بینم، خواه در یک قالب یا قالب‌های متعدد، برای مردانی که لباس سربازی به تن کرده‌اند. و از دید همۀ مردانی که از جنگ جان سالم به در برده‌اند، از جمله خودم، جنگ مانند مردانی است که لباس سربازی بر تن داشته و در کنار برادرانشان مرده‌اند.
اما اگر به عنوان یک سرباز به مرگ بنگرم چنین تعریفی وجود ندارد. به عنوان یک سرباز من مرگ را مانند یک اتفاق شخصی می‌بینم، چیزی به معنای نابودی جهان در ذهن و حس‌های یک انسان. و من نمی‌توانم مرگ یک انسان را عامل اساسی در موفقیت یا شکست یک ارگان نظامی بدانم. پسرک باید آنچه را که اتفاق افتاده بود فریاد می‌زد. هر آنچه روی داده بود، باید از سوی او فریاد زده می‌شد، باید کاری می‌کرد که همۀ شهر از آن با خبر شوند. ده هزار نفر از هون‌ها کشته شده بودند. ده هزار نفر، در یک لحظه، بشمار: یک، دو، سه، چهار، جمعیتی تا این حد زیاد و اینچنین ناقابل، ده هزار نفر، آن‌ها زنده بودند، و لحظه‌ای بعد مرده، آن‌ها کشته شدند، تیر خوردند، تکه پاره شدند، ده هزار هون، ده هزار انسان. من مورخان را به خاطر این اعوجاج شدید فکری ملامت می کنم. من نشستن ماسک‌های ضد گاز بر صورت انسان را به یاد می آورم، آن شکلک مناسب برای تصورات وحشتناک و کابوس‌وار که خودمان به جهان ارائه کردیم، ماسکی که به زیبایی بیانگر چهرۀ هیولاوار و حقیقی درون انسان بود. برای پسرکی که اکنون مرده، جنگ مثل بیماری صرع اما از نوع مسری بود که در یک لحظه موجب نابودی سیستماتیک ذهن انسان می‌شد تا اینکه میلیون‌ها انسان دیگر را نیز به نابودی بکشاند.
و او ناگهان در دل خیابان‌های شهر است، در حال دویدن، سال ۱۹۱۷، در حال فریاد زدن بزرگترین جنایت اخیر بشری. جنایتی بسیار بزرگ، بسیار بزرگ، و فریاد می زند: «فوق‌العاده! فوق العاده! ده هزار هون کشته شده‌اند» اما خود او زنده است، در حال دَم، بازدم، و فریاد زدن، ده هزار، ده هزار، تمام ساختمان‌های زشت و بدقوارۀ شهر دچار انجماد می‌شوند، تمام خیابان‌های شهر دچار انجماد می‌شوند، تمام جنب و جوش شهر از حرکت بازمی‌ایستد، ده هزار نفر، پنجرۀ خانه‌ها از فریاد او باز می‌شوند، درها باز می‌شوند، اما مردم شهر به خاطر این خبر لبخند می‌زنند، می‌گویند: «چه خوب! ده هزار نفر از آنان کشته شده‌اند، عالیست! جانی ، اسلحه‌ات را بردار، تفنگت را بردار جانی، ما از پسِ آن‌ها برمی‌آییم. ما آن‌ها را شکست می‌دهیم. ما دیگر برنمی‌گردیم تا زمانی که کار آن‌ها تمام شده باشد. تا زمانی که کار آن‌ها را در همانجا بسازیم.» و واگن‌های یک قطار باری دیگر، پر از پسرکانی با لباس‌های نظامی که به جنگ اعزام می‌شدند. و مرد چاق، غرق در عالم خواب، همچنان در گوشه‌ای از بار کریستال افتاده بود. اما در مورد او چه می‌شد گفت؟ مردی خوابیده در گوشه‌ای از سالن بار، با جسمی زنده به نوعی، اما با مرگی هرزه که در جسمش لانه کرده بود و هرگز از جایش تکان نمی‌خورد. و پسرک می‌گفت: «ای خوک گنده! ده هزار نفر از هون‌ها کشته شده‌اند. ده هزار انسان در قالب سرباز به کام مرگ رفته‌اند. این برای تو هیچ معنایی ندارد؟ این مسئله رویای چاق تو را برای لحظه‌ای مخدوش نمی‌کند؟ پسرکانی عاشق، و مردانی صاحب زن و زندگی و فرزند کشته شده‌اند. این حادثه جز خواب چیز دیگری را در تو برنمی‌انگیزد؟ آن‌ها همه مرده‌اند. همۀ آن‌ها مرده‌اند. آیا تصور تو این است که خودت زنده هستی؟ آیا رویا می‌بینی که زندگی می‌کنی؟ آن مگس‌هایی که بر بینی تو می‌نشینند از تو زنده‌ترند.»
روز یکشنبه از راه می‌رسید، روز استراحت و خوشحالی. روز نشاط و روشنایی، زیباترین روز، روشن‌ترین روز. و او زیباترین پیراهن و شلوارش را بر تن می‌کرد، و سعی می‌کرد با شانه موهایش را مرتب کند تا پاکیزه و تمیز باشد و با خدا دیدار کند. و او به کلیسای کوچک می‌رفت و در سایۀ مسیح روی یکی از صندلی‌ها می‌نشست: در آغاز هیچ چیز نبود، فقط کلمه بود، داوود جوان غول جالوت را به زمین افکند، ربه‌کای زیبا، شائول دیوانه، دانیال در میان شیرها، و مسیح که در آرامش با مردان خود سخن می‌گفت، و سپس در قایق خطاب به آنان فریاد زد چرا که ترسیده بودند، بر آن‌ها خشم گرفت چرا که آن‌ها در دل ترس داشتند، گفت: «خود را آرام کنید فرزندانم، آرامش خود را حفظ کنید، بگذارید خشم طوفان بر شما آوار شود، بگذارید قایق شما غرق شود، آیا از مُردن و رفتن به سوی خداوند وحشت دارید؟» آه که چقدر این جملات دوست‌داشتنی بودند، آن دوست داشتنِ مرگ چقدر دوست‌داشتنی بود، و مسیح هم به آن عشق می‌ورزید؛ آرامش خود را حفظ کنید فرزندان من، خدا لعنتتان کند، خود را آرام کنید، آرامش، آرامش از آن شما باد، وقتی شفق صبحدمان پهنۀ ارغوانی آسمان را درمی‌نوردد ، ایستادگی کنید، در کنار من ایستادگی کنید، که حتا تیرگی شب یلدا نیز به سرعت سقوط خواهد کرد. آه! چقدر دوست‌داشتنی! و پسرک در طبقۀ پایین کلیسا در کنار همراهانش می‌نشست و با صدای بلند سرود می‌خواند. و در دل می‌گفت: «من باور ندارم. نمی‌توانم باور داشته باشم. نمی‌تواند خدایی وجود داشته باشد. اما چقدر این آواز دوست‌داشتنیست، دوست‌داشتنی، سرودهایی که ما می‌خوانیم، تنفس در فضای عشای ربانی، خورشید روح من، آغاز کن ای زبان من! سرودی بهشتی سر بده! آغاز کن! چقدر این سرودها دوست داشتنی هستند، اما من نمی‌توانم باور داشته باشم، ثروتمند و فقیر، گروهی سزاوار زندگی و گروهی دیگر سزاوار مرگ، و زشتی و بدقوارگی در همه‌جا. پس او کجاست؟ کشتی‌های بزرگ در دریاها غرق می‌شوند، و همینطور زیردریایی‌ها، و دریانوردان، توپ‌ها می‌غرند، مسلسل‌ها شلیک می‌کنند، و انسان‌ها می‌میرند، ده هزار انسان، در یک لحظه، پس او کجاست؟ اما سرودهای ما همچنان به جهان نشاط می‌بخشند.»
نه، او نمی‌توانست باور داشته باشد. او با چشمان خود این مسئله را دیده بود. در تمام فضای اطراف خودش، درون شهر خودش، در همه جا نشانه‌های عدم حضور او را دیده بود، در چشمان بدکاره‌ها، در وجود مردان قمارباز، و در تیترهای دیوانه‌وار روزنامه‌ها، در همه‌جا می‌شد آن را دید، بی‌اعتقادی، بی‌خدایی، در همه‌جا، همۀ جهان خدا را فراموش کرده بودند. پس او چگونه می‌توانست باور داشته باشد؟ اما آن نوا و سرود، بسیار عالی و پاکیزه بودند. چیزی برآمده از بهترین‌های نهاد انسان. و پسرک در طبقۀ پایین کلیسای کوچک می‌نشست، غرق در سایه های ایمان، و بی‌هیچ ایمان؛ «من نمی‌توانم ایمان داشته باشم. کجاست خدایی که از او صحبت می‌کنند، کجا؟»
یکشنبه‌ها از راه می‌رسیدند و او را از جهان پر غوغای بیرون به جهان درون هدایت می‌کردند. به رازهای دوران گذشته، رازهایی بی‌پایان همچون آینده، بازگشت به مسیح، به خدا؛ به زمانه‌ای که ملال بشری، در جستجوی آرامش به سوی خوبی‌ها گریزان بود. بازگشت به ابتدایی‌ترین آرامش. زمانه‌ای که انسان خوشبخت با خود می‌گفت: «او مرا هدایت کرد.» اما پسرک به این‌ها باور نداشت. نمی‌توانست باور داشته باشد. مسیح، انسانی شاخص بود. تو نمی‌توانستی او را کشف کنی. او عشقی زاهدانه به مرگ داشت. یک انسان حماسی. و همینطور انسانی به وجود آمده برای خدا. و خُب، پسرک نمی‌توانست باور داشته باشد.
اما پسرک آن سرودها و نوای موسیقی را دوست داشت و آن آوازها را با تمام توان می‌خواند: ای نیستی آمرزیده! دست من را بگیر، من با تو راه می‌روم. بیدار شو ای روح من! بیشترین تلاشت را نشان بده! بیشترین نیرویت را به کار ببند! برای شبی که در راه است، برای روزی که رو به پایان است. در کلیسا، در خانۀ خدا، پسرک این سرودها را می‌خواند و همزمان شهوت و خشم جاری در شهر را به یاد می‌آورد.
بوم!… بوم!…. یکشنبه صبح، توپ‌های جنگ هنوز می‌غرند. پس از پایان سرود در کلیسا، پسرک به دفتر روزنامه می‌رود و نسخه‌های تیراژ فوق‌العادۀ شمارۀ یکشنبه را تحویل می‌گیرد، و بار دیگر به درون خیابان‌های شهر می‌دود. موهای او برای خدا شانه خورده‌اند، و او تیتر خبرها را فریاد می‌زند: «آمین، من زندگی‌ام را برای مسیح دادم.» اوه، راستی؟ ده هزار نفر از هون‌ها کشته شده‌اند و من هنوز زنده‌ام، نفس می‌کشم، دَم، و بازدم. دویدن در میان خیابان‌های شهر، من، خودم، در حال دیدن، شنیدن، لمس‌کردن، فریاد زدن، بو کشیدن، سرود خواندن، خواستن، من، یک انسان، یکی از تازه‌ترین نسل‌های این جمعیت انسانی، انسانی زنده به فضل الهی. ده هزار نفر، دو ضربدر ده میلیون نفر، انسان‌هایی زنده به فضل الهی که اکنون مرده‌اند. بخشش خداوند در هم کوبیده شده است، آمین، خبر فوق‌العاده، فوق‌العاده، هر نسخه پنج سِنت، فوق‌العاده، ده هزار نفر کشته شده‌اند.
من همین پسرک بودم، پسرکی که حالا گم شده است. پسرکی دفن شده در زیر اَشکال مختلف پیشرفت ها و موفقیت‌های من در زندگی، و حالا من در همین لحظه هستم، لحظۀ آخر، در همین اتاق کوچک، در شبی آرام، زمان می‌آید و می‌رود، نفس می‌کشد، در این لحظۀ آخر، دَم، بازدم، پسرک می میرد و زنده می‌شود. تنها چیزی که در زندگی آموخته‌ام این است که ما نفس می‌کشیم، و به خاطر می‌آوریم، و ما پسرکی را می‌بینیم که در دلِ خیابان‌های شهر حرکت می‌کند، پسرکی که حالا دیگر ناپدید شده است، پسرکی در میان جماعتی که اکنون مرده‌اند، پسرکی زنده در میان لحظاتی مُرده، پسرکی که از خیابان عبور می کند، در سالن تاریک نمایش می‌نشیند، یا کنار انبارک مغازۀ نانوایی می‌ایستد، «یک سبد غذای جوجه لطفاً، تا من بتوانم زنده بمانم و این مصیبت ها را فریاد بزنم.» و این داستان از ناکجا شروع می‌شود و به ناکجا ختم می‌شود. و تنها چیزی که من می‌دانم این است که ما به نوعی زنده‌ایم. می‌دانم که وجود همۀ ما در نور سایه ایجاد می‌کند، خورشید بر فراز سرمان می‌درخشد و اینکه فضا اطرافمان را اشغال کرده. دَم، و بازدم، چهره و اَشکال انسانی در همه‌جا، لذت و درد، عقلاتیت و جنون، جنگ و بی‌جنگی، صلح و بی‌صلحی، صلابت زمین و ناآگاهی ما، ناآگاهی ما از شهرهایمان، از رویاهایمان، از زمینی که وجودش به خودی خود دائمیست، از دریای عبوسی که مثل نفس‌های من در جنب و جوش است، موج‌ها می‌آیند و می روند، و تنها چیزی که می‌دانم این است که من زنده‌ام و از این زنده بودن خشنودم، خشنودم که بخشی از این زشتی و شکوه توأمان هستم، و به نوعی خوشحال از اینکه می‌توانم پسرکی را که از درخت انجیر بالا می‌رفت به یاد بیاورم، پسرکی نه اهل عبادت اما معتقد، معتقدی با نشاط، برآمده از همین زمین، به نوعی، و زیسته در زمانۀ همین زمین، شکلی دائمی از زندگی به نوعی، و از نیستی، از خوشبختی و بدبختی، غیر فانی به نوعی، دیوانه‌وار شادمان از بودن و زیستن در اینجا، و این یک حقیقت است، در این جهان هیچ مرگی نیست، به نوعی در این جهان هیچ مرگی نیست، و نمی‌تواند مرگی در کار باشد.

 

نوشتۀ: ویلیام سارویان

ترجمه: علی صنعوی

0/5 ( 0 نظر )
ادامه مطلب
تبلیغات
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *