با ما همراه باشید

گفت و گو

درباره شعر، زمانه و اهمیت اخوان ثالث

محمدباقرکلاهی اهری

گفت‌وگوی «بارثاوا» با محمدباقرکلاهی اهری درباره شعر، زمانه و اهمیت اخوان ثالث

به نظرم اگر ما از این شتاب‌زدگی که بیشتر به نفع کلاس‌های تند‌خوانی و کنکور است، بگذریم، دنیای اخوان با فروخوابیدن این غبار شتاب‌زدگی معنای جدیدی می‌یابد تا ما را به لایه‌های زیرین شعرش متوجه کند.

  • می‌دانیم که شما از دوران جوانی با اخوان و مکتب شعری او آشنا بودید. ابتدا کمی از او و شخصیتش و سپس در مورد شعر او برای ما بگویید. شما با اخوان از زمان زنده بودنش تا وفاتش آشنا بودید و حتی دیدارهایی هم با او داشته‌اید.

دوست دارم از جایی آغاز کنم از شعر او متأثر شدم. من همیشه در این باره از خودم می‌پرسم که چرا متأثر از اخوان ثالث شدم و در شعر او چه بود که من را به خود متوجه کرد. به عبارت دیگر، از زاویه ذوقِ آدمی چون من، اخوان چه داشت؟ ما دوره ی بازگشت ادبی را مزه مزه کرده بودیم و می دانستیم که بعد از فرسودگی سبک هندی رجعتی به دوران ماقبل صورت گرفت و کلاسیسمی مانند مکاتب نقاشی که عده‌ای را به رئالیسم و هایپر ردالیسم کشاند، در شعر رخ داد. آن وجهی که منجر به علم و فن‌آوری شد، در بیرون از ذهن انسان جهان را تعریف می‌کرد و به مناسبات بین اجزای آن می‌اندیشید و همین نوعی از ادبیات را به وجود آورد که به نسبت‌هایی طلایی رسید. اگر ما بخواهیم ادبیات را بازآفرینی کنیم باید به ادبیات ماقبل عرفانی و توصیفی و عینی که اولین بارقه‌های ادبیات فارسی را شکل داد و بزرگانی چون رودکی، منوچهری و فرخی را ایجاد کرد، بیندیشیم. یک بخش از بررسی اخوان ارجاع به این نوع ادبیات است. یعنی برگشتن به اینکه در جهانِ مناظر و مرایا شکوهی هست که با کشف آن من می‌توانم ثابت کنم که زنده‌ام و با این ساختار در پیوند هستم. وقتی انسان پیوندش را با جهان از دست می‌دهد سراغ نوعی از ادبیات می‌رود تا ارتباط خودش را با جهان واقعیت برقرار کند. حتی می‌تواند سراغ نوعی ادبیات از جنس کافکایی آن برود.

اخوان به سمت پیوند با جهان واقعی حرکت می‌کند و این واقعیات اگر در عرصه مناسبات اجتماعی و سیاسی درست کندوکاو می‌شد، ادبیات ما به سمت شعارهای اغراق‌شده نمی‌رفت. مشکل ما این بود که درک منصفانه‌ای از اتفاق‌های اطراف خود نداشتیم. این عرصه به صحنه‌های محدودی منجر می‌شد که با باورهای ما تداخل داشت و باعث شد ما به ادبیاتی که در آن از قبل صاحب اثر حکم صادر کرده است، دچار شویم. ادبیات واقع‌گرای ایران و ادبیات اجتماعی ما کمتر توانست به درون افراد که این زندگی‌ها را می‌گذراندند راه پیدا کند. ما هیچ وقت نتوانستیم بفهمیم که مثلا «محمد مصدق» جهان را چگونه می‌دیده است چون از ادبیات واقع‌گرا فاصله گرفته‌ایم.

ادبیات بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کم‌کم رفت به سمت نوعی ساختار هنری و سعی کرد از آن «زنده باد»ها و «مرده باد»ها فاصله بگیرد و این باعث شد که بینش وسیعی ایجاد شود و ادبیات ما به ادبیات واقع‌گرا نزدیک شود و اخوان از این شاعران است.

  • آیا اخوان توانست از درون رئالیسم به رئالیسم نگاه کند و به آدم‌های شعرش بیندیشد و آدم‌های عینی‌تری برای ما در شعرش بسازد؟

اگر برگردیم به نوعی باستان‌ستایی و آرکائیسم در ذهنیت و بحث زبانیت ادبیات اینها نوعی شاکله‌های هنری ایجاد کرد که اخوان در تراشیدن این پیکره‌های ادبی فرد شاخص این دوره است. شاید نیما بیشتر به دورن آن طبیعتی که صحبت می‌کرد رسوخ کرد و سپهری با نوعی سانتی مانتالیسم به جوهر نوعی هستی از قبل اثبات شده اندیشید و هر کدام از آنها کمتر توانست در این زمینه موفق باشد. اما اخوان در این امر موفق بود.

  • اخوان خود را وامدار نیما می‌داند. چقدر او توانست به منش و خوی ادبی که استادش بنیان‌گذاری کرده بود، نزدیک شود. نیما خیلی عمیق است و به جوهره هستی نفوذ می‌کند و در آن عمق می‌گیرد. آیا اخوان هم این کار را کرد، یا اینکه همان طور که گفتید بیشتر پیکر تراش بود؟

من وجه دوم را در اخوان بیشتر می‌بینم. ما نیازمند یک واکاوی در پرونده ادبی این شاعران هستیم. اخوان هم لحظاتی دارد که به روح هستی نزدیک می‌شود اما بیشتر تلاش دارد با بیان استعاری با آن برخورد کند.

  • تفاوت استعاره در شعر اخوان و نیما چه بوده است؟

استعاره وجه غالب ادبیات ماست. اگر ما بخواهیم از پله‌های ادبیات فارسی بالا برویم، باید از استعاره بالا برویم. یعنی هر چیز، خود آن چیز نیست و شبیه چیزی است که از خود آن بهتر است. در واقع در ادبیات ما باید هر چیزی به چیزی بهتر از خود شبیه باشد. حافظ به عنوان یکی از قلل شعر فارسی شاید بخش مهمی از عظمتش را مرهون همین استعاره است.

در مورد اخوان اگر بگوییم او شاعر یک دوره تاریخی و اجتماعی است این با استعاره در تقابل قرار می‌گیرد، چون ادبیات اجتماعی را زیر سئوال می‌برد. این دید کلی می‌تواند متری به مخاطب بدهد تا سراغ ادامه آن نرود. اخوان می‌گوید «زمستان است و…» دیگر زمستان است و از همه چیز گفته است. همیشه در یک سطحی باقی می‌مانیم و آن را تکرار می‌کنیم.

  • زمانه تاریخی اخوان بعد از ۲۸ مرداد و تبعات آن در رویکرد اشعار او و شاعران نسل او چقدر تأثیر دارد ؟ آیا او در قالبی قرار می‌گیرد که مخاطب دوست دارد یا خودش می‌خواهد در چنین نقشی ظاهر شود؟

به نظرم در مورد اخوان این شاعر بود که برای خودش چنین تریبونی قائل شد و جامعه هم ایشان را پشت این تریبون قرار داد. عملا فکر می‌کنم کسانی که ظاهرا مورد عتاب این نوع ادبیات قرار می‌گیرند حاضر بودند کندوکاو در این مسئله را متوقف کنند و همه چیز را به همان شعارها تقلیل دهند. اخوان هم بعد از اینکه آن شب برفی را توضیح می‌دهد شاید منظورش حتی این نبوده است اما این جامعه است که برداشت خودش را در این میان دارد.

این جریان امروز هم جاری است. کار به جایی رسیده که متأسفانه گاهی جملات خیلی سطحی را به شاملو و یا خیلی‌های دیگر نسبت می‌دهند و مثل این شده که انگار این عزیزان دارای یک استاندارد و ایزویی هستند که هرچه از زیر دستشان در می‌آید دیگر مو لای درزش نمی‌رود. این سیاست غول‌سازی باعث شد حتی جایگاه واقعی شاعران که برای رسیدن به آن زحمت کشیده بودند تحت تأثیر یک آگراندیسمان بزرگ به باد برود. حتی از صادق هدایت چهره‌ای ساختند که انگار هرکس کتاب‌هایش را می‌خواند، خودکشی می‌کند. من حتی دیدم که مدیر مدرسه‌ای دانش‌آموزش را به خاطر مطالعه ی آثار هدایت کتک زده بود.

  • نیما با اینکه به عنوان مرجع شناخته می‌شد در واقع مرجع نبود. می‌بینیم که کمتر در مورد او صحبت می‌شود اما در مورد اخوان اینگونه نیست. این وضع را چطور می‌بینید؟

از نیما چیزی ارائه شد که برای عموم قابل درک باشد و آن تاخت و تازهای زبانی که شاملو و اخوان کردند و البته برای رسیدن به آن زحمت کشیدند در شعر نیما حاضر است اما جامعه به این وجه قضیه کاری نداشت و چیزی که می‌خواست را برداشت کرد.

  • در این میان چه چیزی اخوان را برجسته می‌کرد؟

من فکر می‌کنم اخوان چند شعر معروف دارد که در نزد عموم مثل شده است. البته شعرهای دیگری هم دارد که در آن پاساژ‌هایی باز می‌کند که آن‌ها مورد مطالعه قرار نگرفته است. انگار ما از این آدم‌ها همان ستون فقراتشان را دیدیم و شمردیم و به بقیه اندام‌ها و ارتباط اندام‌ها کاری نداشتیم. اینگونه ادبیات ما نوعی فسیل‌شناسی شد و من فکر می‌کنم تحقیقات ادبی در ایران به نوعی شده که ما شاعران را از شکل افراد زنده خارج می‌کنیم و بعد که فسیل شدند آنها را مورد مطالعه قرار می‌دهیم.

آنچه از اخوان باقی مانده تعداد کمی از اشعار اوست. خیلی‌ها اشعار کلاسیک اخوان را نمی‌خوانند. انگار زبان اشعار کلاسیک او دشوارتر است در حالی که اینطور نیست.

  • سبک خراسانی به نظر شما در نگرش شعری و زبان اخوان چه تأثیری می‌تواند داشته باشد؟

اخوان تمام دیوان‌های اصلی را خوانده و زبان قصیده را خوب می‌فهمیده است. البته از آنجا که با شعر عرفانی زاویه دارد از جایی با ادبیات غنایی ایران کمتر ارتباط می‌گیرد. ما تأثیر شعر عرفانی را در آثار او نمی‌بینیم. این بر می‌گردد به جایی ماقبل این دوره که به آن متون ادبی می‌گویند.

  • اخوان دو بن مختلف داشت در شعرش: ابتدا بن ادبیات و متون کهن و ادبیات کلاسیسم و دوم شعر فرنگی. برخی می‌گویند در دوره‌ای تأثیر ادبیات غربی در او دیده می‌شود و بعد در پایان عمر بازگشت می‌کند. این وضع را چطور می‌بینید؟

حتی نیما هم در اواخر عمرش بازگشت داشته است. آن شور و مکاشفه منجر می‌شود که در فرم‌ها هم به سمت ماجراجویی برویم و بعد همین حالت نوعی رجعت را هم به همراه می‌آورد. به نظرم در مورد اخوان این اتفاق افتاده است و خیلی هم طبیعی است.

  • آشنایی شما با اخوان چگونه بود؟ ابتدا در مورد شعر او و سپس در مورد شخصیتش بگویید.

من باید از یک اتفاق شروع کنم. یادم می‌آید دبیرستان می‌رفتم و یک شب در جمعی از افراد بزرگ بودم و جلسه‌ای بود که من چای تعارف می‌کردم. جلسه که تمام شد دیدم فردی که از اول ساکت نشسته و عینک سیاهی بر چشم دارد یک دفعه با صدای بلند شروع کرد به خواندن! وقتی داشتم سر سماور را آب می‌کردم صدای پرطنین او را از اتاق کناری شنیدم که شعری از اخوان را برای جمع دکلمه می‌کرد. آن صحنه را به خوبی یاد دارم که او از حافظه‌اش می‌خواند و همه مردم به او متوجه بودند. من آنجا بسیار مسحور این اتفاق شدم و مجذوب آن چیزی شدم که می‌شنیدم. البته اجرایی که آن شب دیدم تا امروز در خاطرم مانده و به نظرم ادبیات با اجرای خوب اهمیت خودش را به مراتب بیشتر نشان می‌دهد. در انتها وقتی جلسه تمام شد از آن فرد، که نابینا هم بود، خواهش کردم اگر اجازه می‌دهد او را به خانه برسانم و او قبول کرد. وقتی از آن خانه خارج شدیم و خواستم او را به خانه برسانم به محض خارج شدن به من گفت که خانه‌اش همان کنار است. برایم خنده‌دار بود و همین هم در خاطرم ماند.

این آقا اسمش عباس نفری و معلم مدرسه نابینایان بود. این اولین مواجهه من با شعر اخوان بود که در خاطرم مانده است. من مسحور زبانیت و جهان سترگ شعر اخوان بودم و چنین شعری نشنیده و نخوانده بودم و هنوز هم این را مهم‌ترین وجه نمایشی و ساختاری شعر اخوان می‌دانم. بعد از آن شروع کردم به شبیه‌سازی‌های خام دستانه و الگوبرداری‌ها و تابلوسازی‌هایی از شعر اخوان و یادم می‌آید که حتی داستانی تحت تأثیر زبان او نوشتم. داستانی بود که پرنده‌ای در کنار ساحل دریا نشسته و آنقدر انتظار کشیده که کور شده و بعد آن پرنده‌ای که انتظارش را کشیده می‌آید و می‌رود و او نمی‌فهمد. سعی کرده بودم اولاً مکان، سپس شخصیت و و بعد داستانی را روایت کنم و در نهایت برای آن پرنده کور شده سوگواری می‌کردم.

داشتم می‌گفتم اخوان تهران بود و من شعرهایش را دوست داشتم. البته همان طور که گفتم آن پاساژها را در شعرش می‌پسندیدم. مثلا شعر کتیبه او را واقعا دوست داشتم و درست زمانی بود که تحت تأثیر او بودم و برنامه ی رادیویی او را گوش می‌دادم. آن سال‌ها او برنامه‌ای داشت به نام «دریچه‌ای بر باغ بسیار درخت» که گشت و گذاری در شعر و ادب فارسی بود. خودم را به خانه می‌رساندم و این برنامه را گوش می‌دادم و تنوع اطلاعات و دانش او را دوست داشتم. اضافه بر این‌ها اخوان در تلویزیون آبادان هم برنامه‌ای داشت که می‌دیدم. این برنامه‌ها از تلویزیون سراسری پخش اما در آبادان تولید می‌شد. از هوادارن او بودم و حمله‌ای که شاعران تهرانی چون براهنی به اخوان می‌کردند من را به یک حمایت از اخوان بر می‌انگیخت چون احساس می‌کردم این دنیای اشعار مجله‌ای آنان توان درک اخوان را ندارد.

  • از نخستین دیدارتان هم بگویید.

یادم می‌آید وقتی جشنواره توس در مشهد برگزار شد اخوان را آنجا دیدم که برای تهیه گزارشی آمده بود. او در تالار دانشکده ادبیات منتظر آقای شمس حبیب‌الهی بود که با او برود. آنجا خیلی کوتاه دیدمش و به نظرم نرسید که چیز خاصی به او بگویم. آن زمان او کمی فربه هم بود اما بعدها که در زمان موشک‌باران‌ها به مشهد می‌آمد و در حلقه شعر قهرمان او را می‌دیدم و بیشتر گفت‌وگو داشتیم خیلی لاغر شده بود. یادم می‌آید از او پرسیدم این بازگشت شما به سمت قالب‌های کلاسیک در نقش کسی که ادامه دهنده بدعت‌های نیما بوده چه معنا و مفهومی دارد، و اخوان خیلی سریع به من پاسخ داد که نیما هم یک مقدار مصرع‌ها را کوتاه و بلند کرده است و به نظرم آنجا پاسخ دقیقی به من نداد.

به خاطر دارم سالی که اخوان در جریان موشک‌باران‌ها به مشهد آمد و سه‌شنبه‌ها در جلسه انجمن قهرمان می‌آمد بسیار تکیده شده بود چون دیابت شدید داشت و اتفاقا خودش هم نمی‌دانست. حتی نمره عینک او هم تغییر کرده بود ودر نهایت خودش فهمیده بود که با مشکل بیماری قند مواجه است.

من در همان جا یک قطعه نوشتم که سعی کردم یک نوع وزن عروضی هم داشته باشد و دفعه بعد به عنوان یادگاری به اخوان تقدیم کردم. آن قطعه آخرین تلقی من از اخوان را توضیح می‌دهد که به صورت یک مکالمه تنظیم شده بود:

گفتی که آشنا به نظر می‌رسید

گفتم آری امید بود

گفتی همو که همواره با روز و روشنایی همراه است؟

گفتم آری؛ همو که همواره با آفتاب و آب سفر می‌کند و در میان آینه‌ها راه می‌رود با چهره‌ای بزرگ

گفتی چرا پس این سان نزار

گفتم که ماه هم از کوهسار گاهی نزار بر می‌آید و امید یعنی همین که بار دگر بدر تمام سر بزند از همین هلال که می‌بینی

 

این قامت هلالی اخوان و امید به اینکه بدری خواهد بود که بعدها اخوان با مرگ خودش تولد دوباره‌ای کرد و مصداق شعر حافظ شد که می‌گفت «تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» در این شعر به تصویر کشیده شده بود. امروز هم شعر اخوان در یک بازجُست مجدد قرار گرفته که ما در آن قرار داریم.

  • شما از شاعرانی هستید که با نگاهی امروزی به ادبیات می‌‌نگرید. بفرمایید اخوان چه نگاهی به آینده داشته است به نظر شما؟ آیا او زبان شعری خودش را در آینده با چه تحولی روبرو می‌دیده است؟

یکی از چیزهایی که در اخوان هست و کمتر به آن توجه شده طنز اخوان و حتی هزل اوست. انگار جریان روشنفکری ما و چهره جدی آن مجالی برای رفتن به این لایه‌ها از شعر اخوان را ندارد. ما فکر می‌کنیم روشنفکر یک موجود عبوس و عصا قورت داده‌ای است با یک عالمه مطالبات به تأخیر افتاده که توسط او باید خیلی سریع فرموله و اجابت شود. این باعث شده است ما در روشنفکری به نوعی درس‌خواندن برای کنکور دچار شویم و انگار تست‌هایی از قبل طرح شده که روشنفکر باید آنها را پاسخ دهد و بعد به آن نمره دهند.

این چیزهایی که خارج از این شمایل‌ها باشد در شعر اخوان فراوان  است. تفکر فلسفی اخوان و این نگاه مشکوک که حتی در خیام و هدایت حلول می‌کند را باید از همین حالت‌ها دانست. شاید اگر بخواهیم خطی در ادبیات درست کنیم و بگوییم فردوسی، خیام، هدایت و اخوان این‌ها یک زنجیره تشکیل می‌دهند و مشترکاتی دارند. بماند که هزار سال بین سر و ته این خط فاصله است چون زمان اسطوره خطی نیست و دوری است و تکرار می‌شود، این وجه از دنیای اخوان نه تنها هیچ وقت از بین نخواهد رفت که در گذر زمان معنای عمیق‌تری می‌یابد. به نظرم اگر ما از این شتاب‌زدگی که بیشتر به نفع کلاس‌های تند‌خوانی و کنکور است، بگذریم، دنیای اخوان با فروخوابیدن این غبار شتاب‌زدگی معنای جدیدی می‌یابد تا ما را به لایه‌های زیرین شعرش متوجه کند. از سوی دیگر اخوان زبان قصه‌گویی و داستانی و روایت خوبی دارد که باید به آن پرداخت. «تغزل اخوان» یک امر وقوعی است و چیزی است که در شعر ما کمتر دیده شده است و اگر بخواهیم عقبه‌اش را بشناسیم باید به قبل از ادبیات عرفانی برگردیم. حتی نوعی اروتیسم در شعر اخوان هست که ریشه‌های آن در ادبیات قبل از عرفانی است و نادیده انگاشته شده است. «اخوان و شاهنامه» یکی از موضوعاتی است که باید به آن پرداخت و بررسی کرد که این چه نوع بازگشتی است. چون آن زمان خیلی به شاهنامه مراجعه شد و سیاوش کسرایی و شفیعی هم از آن متأثر بودند که نوعی باستان‌گرایی را رقم زد که اگر به نوعی باستان‌ستایی تبدیل شود محدودیت‌هایی ایجاد می‌کند که ما را از کندوکاو در گذشته ی تطهیر شده برحذر می‌دارد. این در هدایت هم دیده می‌شود که به نوعی تمایل به بازگشت حسرت‌آمیز به گذشته دیده شده است.

و البته خیلی چیزهای دیگر در شعر اخوان هست که از زوایای بسیار به آن پرداخته شده و من در نهایت می‌توانم بگویم: «هر چه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل مانم از آن»…

0/5 ( 0 نظر )
ادامه مطلب
تبلیغات
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *